در گفتگو با یادداشت یاشار دارالشفاء
اشاره: من وقتی اسم «سازمان» را میشنوم کمی نگران میشوم. درک میکنم که وقتی حرف «اخلاق» زده میشود هم برخی نگران شوند. باید ببینیم چطور سازمان و اخلاق به چنین مقولاتی بدل شدند. بعد از آن میتوانیم به بدیلها فکر کنیم. من در ادامه نظرم را دربارهٔ ضرورت شکلی از اخلاق و سازماندهی بدیل مینویسم. در این نگاه، اخلاق و سازمان نهتنها مانعه الجمع نیستند بلکه در یک پیوستار قرار دارند. مانند یادداشت قبل، این متن را برای مخاطبی مینویسم که از اقتدارگرایی و پدرسالاری در تمام عرصهها خسته است.
اخلاقیات و سیاستِ پدرسالار
آنچه عموماً از اخلاق فهم میشود مجموعهای از دستورات است که ربطی به زندگی آزاد و بالنده ندارد. اخلاقیات (morality) یعنی مجموعهای از ممنوعیتها. آنچه ممنوع میشود همیشه یک اتصال است. فرمول اخلاقیاتی این است: پیوند الف و ب ممنوع است. این چهبسا پیوند دو بدن باشد یا پارههایی از دو بدن، اما الزاماً پیوند دو امر جسمانی نیست. اخلاقیات میتواند اتصال میان ذهن با یک تصور یا ایده را ممنوع کند. ممنوعیت اخلاقیاتی در اساس ممنوعیتی بیدلیل است. قطعاً متولیان اخلاق دلایل زیادی برای دفاع از هر حکم اخلاقی در زیر عبا دارند، ولی اگر به پرسیدن ادامه دهیم نهایتاً به یک دستور عریان و بیدلیل میرسیم – دستور ملوکانه. در زمانهٔ ما البته جهان اخلاقیات فروپاشیده – چون بهقولی خدا جهان را ترک کرده است – و از همینرو باقیماندهٔ متولیان اخلاقیات برای توجیه و سر پا نگهداشتن این دمودستگاه به هر دانش مدرنی ازجمله روانشناسی، پزشکی، یا حتی فیزیک متوسل میشوند. اما اگر در چارچوب همان علم با متولی اخلاق بحث کنیم و به این نتیجه برسیم که فلان حکم اخلاقیاتی توجیه علمی ندارد، آنوقت به یک «تو باید» بیدلیل و ملوکانه میرسیم. اخلاقیات چرا ندارد. اما مثلاً در مورد ممنوعیت پزشکی، وقتی خوراکی برای کسی ممنوع میشود، دلیلی قابل بیان وجود دارد و اگر در چارچوب علم بتوان آن دلیل را رد کرد، ممنوعیت نقض میشود. اگر هم کسی به ممنوعیت پزشکی عمل نکند، مجازاتی وجود ندارد؛ یا مجازت احتمالیاش همان تبعاتش برای سلامتی اوست. بنابراین ممنوعیتی که هدفش واقعاً مراقبت از زندگی است، نه به دستور ملوکانه نیاز دارد و نه عمل نکردن به آن قابل مجازات است. اخلاقیات نقابِ دستورِ ملوکانه است.
اما فرمان ملوکانه میتواند از نقابها یا لباسهای دیگری هم استفاده کند. فرمان ملوکانه که در گذشته غالباً لباس اخلاق و دین میپوشید، در زمانهٔ ما روی لباسِ اخلاق لباسِ علم میپوشد (و اگر نشد شبهعلم. مثلاً روزه باعث میشود میدان الکترومغناطیسیِ بدن به حالت همسویی کوانتومی برسد و چاکراها پاک شوند). فرمان ملوکانه همچنین میتواند لباسِ سیاست بپوشد، و مثلاً با ارجاع به امنیت ملی، مصلحتِ نظام، یا ضرورت تاریخ خود را توجیه کند – سیاست پدرسالار.
فرمان ملوکانهای که لباس سیاست پوشیده میتواند اخلاقیاتِ خودش را تولید کند، یا اساساً ضداخلاقیات باشد. فرقی نمیکند. چون دعوا بر سر حفظ انقیاد است، چه با اخلاقیات و چه بدون آن. بنابراین هر انتقادی از اخلاقیاتْ رهاییبخش نیست. وقتی جهان اخلاقیات فروپاشیده است، ساده است که بهدنبال وسایل دیگری برای نگهبانی از سلسلهمراتبها و حفظ انقیاد گشت. خیانت به انقلاب اکتبر را شاید بتوان از این نظر درک کرد؛ وقتی دمودستگاه دین و اخلاقیات مضمحل شده بود، فرمان ملوکانه لباس ضرورتهای مبارزه پوشید. چهرهٔ مشهور چنین چرخشی در روسیهٔ قرن نوزدهم، سرگئی نچایف، نویسندهٔ خلاصهٔ تعالیم یک انقلابی، است:
انقلابی انسانی متعهد است. او از آن خودش هیچ نفعی، موضوعی، احساسی، دلبستگیای، مال و اموالی، حتی نامی ندارد. هر چیزی در او ذوب در علاقهای یکّه و انحصاری شده است، یک اندیشهٔ واحد، فقط یک هیجان – انقلاب… تمام هیجانهای لطیف و زنانه مانند خویشی، دوستی، عشق، حقشناسی و حتی شرف در او باید با هیجانی مصمم و سرد برای نهضت انقلابی خاموش شود… او شب و روز باید فقط و فقط در یک اندیشه باشد، یک هدف- انهدام بیرحمانه. در پیگیری خونسردانه و خستگیناپذیر این هدف، او باید آمادهٔ جانفشانی و انهدام هر چیزی با دستان خود باشد که سر راه مقاصدش قرار میگیرند… او اگر لازم شد باید به نابودی یک وضعیت، یک رابطه یا هر شخصی که بخشی از این جهان است اقدام کند- هر چیزی و هر کسی باید بهیک اندازه برایش کراهتآور باشد. (نچایف ۱۹۸۹ بهنقل از توبرن ۱۴۰۱)[۱]
طبق روایتها لنین منتقد رویکرد نچایف بود، اما جای دور نرویم، لنینیسم در همین ایران متأثر از تعالیم نچایف بوده است. این ادعا را بهعنوان ناظر درونی چپ دانشجویی دههٔ هشتاد بیان میکنم. برخی از آن فعالان امروز درظاهر خط عوض کردهاند اما سخت نیست دیدن اینکه آنها فقط ارباب عوض کردهاند. کسانی که در لنین ظرفیتهایی برای کمک به اندیشه و عمل واقعاً انقلابی میبینند میتوانند دربارهٔ این مسئله فکر کنند. آیا از لنین نباید مراقبت کرد؟
اِتـیـکـز
از اینجا میخواهم دربارهٔ مراقبت و اخلاق بهمعنایی دیگر (ethics) بنویسم.[۲] برای پرهیز از خلط موضوع، ترجیح میدهم گاهی از واژهٔ اتیکز مترادف با اخلاق استفاده کنم تا آن را از اخلاقیات (morality) متمایز کنم. اتیکز شامل دو حرکت است؛ یکی سلبی و دیگری ایجابی. حرکت سلبی پرهیز از اتصالاتی است که توان عمل و اندیشهٔ ما را کاهش میدهند. هیچ امر ملوکانهای در کار نیست. هیچ امر متعالی در میان نیست. هیچ توصیهٔ کلیای وجود ندارد. درست مثل توصیههای پزشکی. توصیهٔ پزشکی اینجا تمثیل نیست بلکه دقیقاً توصیهای اخلاقی یعنی مربوط به اتکیز است. مثلاً در اخلاقیات نوشیدن چیزی برای همگان ممنوع میشود. در اتیکز توصیهٔ کلی وجود ندارد بلکه بحثِ نسبتها و موقعیتها مطرح است: چه میزان از این نوشیدنی برای کدام بدن در کدام موقعیت مضر است؟ وقتی اتصالی زیانبار شد، باید از آن پرهیز کرد. این «باید» مثل باید اخلاقیاتی، پیشینی نیست. اینجا شاید تا چیزی را تجربه نکنم آن نسبت را پیدا نکنم، و البته در تجربه کردن باید محتاط بود. ما در تجربه درمییابیم که چه میزان از چه چیز وقتی در چه وضعیتی هستیم چه تأثیری روی ما دارد؛ تأثیر خوب و توانافزا یا تأثیر مخرب و کاهندهٔ توان. پس حرکت ایجابی در اتیکز، جستجوی اتصالاتی است که توان اندیشه و عمل ما را بیشتر میکنند.
اخلاقیات و روانشناسی
این درک از اخلاق ربطی به روانشناسی ندارد. روانشناسی با اشخاص کار دارد، اتیکز با نسبتها. اگر درست متوجه شده باشم، مبنای کار روانشناس تعریفی از انسان نرمال است. این انسانِ نرمال بهعنوان معیاری برای قضاوت افراد استفاده میشود. ازاینلحاظ روانشناسی شکلی از اخلاقیات است؛ همچنین، روانشناسی دانشی محافظهکار و طرفدار حفظ وضع موجود است. روانشناسی درنظر نمیگیرد که این تصور از انسانِ معیار زاییدهٔ مناسبات اجتماعی خاصی است و انسانهایی که ما باشیم هم خواهناخواه محصولاتِ مطلوبِ همین نظمایم. روانشناسی این تصویر از انسان را آرمانی میکند. در این بستر، نسخهٔ بهترِ خود شدن، یعنی نزدیکتر شدن به این تصویر آرمانی؛ مثلاً انسان اقتصادی، یا جویای لذت. در این تصویر کثرتِ انگیزهها و امیال نادیده گرفته میشود. چون هر تصمیمی را میخواهند با جستجوی لذت توضیح دهند. ولی انسانی که در جستجوی لذت است انسانی خاص است نه انسان بهطور کل. حتی همان انسان خاص همیشه در جستجوی لذت نیست. در انسان لذتجو هم لحظات دیگری هست که ذاتگراییِ روانشناسی آنها را نادیده میگیرد.
برخلاف تحلیل روانشناسانه که نقطهٔ آغاز و انجامش شخص است، اتکیز با نسبتها کار دارد. سیاست هم با نسبتها کار دارد. میخواهم مثالی پیش پا افتاده بزنم تا بحث را کاملاً ملموس کنم. متولیان فلاسفه باز هم میتوانند دست بگیرند ولی فاقد اهمیت است. وقتی من این یادداشت را مینویسم چه نسبتی میان سر، گردن، شانهها، و دستها برقرار باشد که مهرههای گردن سالم بماند؟ چه نسبتی میان چشم و صفحهٔ نمایشگر باشد که چشم خسته نشود؟ نویسنده چه نسبتی با ویراستار متن برقرار کند که از هم بیاموزند نه اینکه کارشان به مشاجره بکشد؟ توان عمل و اندیشهشان بیشتر شود نه کمتر. نویسنده چه نسبتی با خواننده برقرار کند؟ نوشتن را بهانهٔ خودنمایی کند؟ مخاطب را تحقیر کند؟ بهدنبال برقراری رابطهٔ پدرسالارانه با آنها باشد؟ به نویسندگان دیگر حسادت کند؟ اینجا سخن از رویکردی اخلاقی-سیاسی به احساسات[۳] در مقابل رویکردهای اخلاقیاتی-روانشناسانه مطرح است.
اخلاق و سیاست یعنی مراقبت از نسبتها؛ از نسبتهای مقوِّمِ بدنِ من تا روابط تولید در یک شیوهٔ تولید، تا نسبت میان اعضای یک طبقه اجتماعی با هم. اخلاق و سیاست همچنین شامل تغییر نسبتها و در صورت لزوم خروج از آنها است. میخواهیم حزب بزنیم! چه نسبتی میان اعضا برقرار شود؟ همه مثل پروانه حول شمع دبیرکل بگردند؟ پویایی حزب مبتنی بر رقابت اعضا برای نزدیکتر شدن به مرکزیت و اثرگذاری بر تصمیماتِ بالا باشد؟ شورای رهبری سیاستها را تعریف کند و روشنفکران مکتبی آنها را برای اعضا تبیین کنند و بقیه سیاهیلشکر باشند؟ اتیکز هنرِ سازماندهی است، یعنی یافتنِ اتصالاتی که توان افراد و جمع آنها حداکثر شود.
اتیکز و سازماندهی
اخلاق و سیاست لازم و ملزوماند. اگر نتوانم مراقب میلها و رانههای خود باشم؛ اگر نتوانم بر حسادت و اضطراب و خودبینیام چیره شوم، چطور میتوانم به ساخت یک آرایش بزرگ کمک کنم؟ به تجربهٔ خودمان نگاه کنیم. گروههایی که فروپاشیدند از کجا ضربه خوردند؟ فقط ضعفهای سیاسی داشتند یا ضعفهای اخلاقی هم در کار بود؟ چقدر از بیرون ضربه خوردند و چقدر از درون؟ منظور این نیست که باید از اخلاقیات شروع کرد و بعد به سیاست رسید. اخلاقیات به جای سیاست شاید کلکی برای سیاستزدایی یا فرار از مسئولیت باشد. سیاست به جای اخلاق هم فریب است.
باید خواستار هم اخلاق و هم سیاست بود. آنها بر هم تقدم ندارند؛ روی یک پیوستار هستند. هر دو جستجوی اتصالات توانافزایند. این جستجو از طریق امتحانکردن و آزمونوخطا پیش میرود. اول تصور میکنیم یک اتصال خوب است ولی بعد از تجربه و تحلیل آن متوجه میشویم خوب نیست؛ یا برعکس. نتیجهٔ برقراری اتصالات، ایجاد یک آرایش است. اگر آرایش خوب یعنی توانافزا بود از آن مراقبت میکنیم. اگر نه، از آن خارج میشویم.
اگر اخلاق به این معنا را با سیاست گره بزنیم، سیاست را هم از پدرسالاری خلاص میکنیم. چون قوام اخلاقیات (morality) و سیاستِ پدرسالار، هر دو، بر امر متعال است، یعنی چیزی که روی زندگی ما اثر میگذارد ولی ما نمیتوانیم روی آن اثر بگذاریم. آنها همزادند. جایگزینِ هر دو هنرِ تجربهگری با اتصالات است برای پیدا کردنِ نسبتهای طلایی – آرایشهای توانافزا.
در سیاستِ پدرسالار همه باید در سازمان ذوب شوند، حتی زندگی افراد در خارج از آرایش، پست و بیمقدار تلقی میشوند. هر سویهای از زندگی، هر انگیزهای، هر غم، شادی یا دلخوشیای که در خدمت غایات سازمان نباشد، تحقیر میشود. نهایتاً زندگیهای انسانها است که بیمقدار میشود. آخر این مسیر به سرگئی نچایف، استالین، کمپ فلان و محور بهمان میرسد.
در سیاست بدیل، ورود و خروج افراد از و به سازمان یا آرایش آزاد است. سازمان به افراد شکل میدهد و افراد به سازمان – رابطهٔ تعین دوسویه. افراد در دوایر متحدالمرکز سازمان نمییابند. سازمان صورت منظومه شمسی ندارد بلکه بهصورت مجمعالکواکب است. اما هیچ چیز ثابت نیست. همه در حال حرکتاند. افرادی میآیند و افرادی میروند. آنان که میروند میتوانند به آرایشی دیگر بپیوندند و آنان که میآیند آرایش موجود را تغییر میدهند و با آن تغییر میکنند. سلسلهمراتب خشک و بستهٔ اقتدار وجود ندارد. اقتدار اگر باشد، موقت، تا حدی پراکنده، و چالشپذیر است. به جای یک مرکز، چندین مرکز هست. دایره شکلِ کامل نیست بلکه شکلِ پرخطر است.
تفاوت اخلاق و سیاست در این نگاه در تأکیدهایشان است. اخلاق متمایل به «مراقبت از خود» است. لازم است درکی رادیکال از مراقبت از خود داشته باشیم. در دوران شیوع خودشیفتگی، وقت موضوع مراقبت مطرح میشود، کسانی پیدا میشوند که اخلاق و سیاستِ مراقبت را به «مراقبت از من» تقلیل دهند. حرف همیشگی آنها این است: «به من توجه کنید. از من مراقبت کنید.» اما آرایش را میتوان در حکم کثرتی فراتر از اجتماع منها دید. مراقبت رادیکال از من شروع نمیشود و به من ختم نمیشود، اما نهایتاً شامل مراقبت از من هم هست. مراقبت رادیکال مراقبت از آرایشها است؛ یعنی آرایشهایی که توان عمل و اندیشیدن را بیشتر میکنند. بنابراین، مراقبت از خود رادیکال، اگر درست فهمیده باشم، نه برای نگهداری از همینی که هستم، بلکه برای دگرگون شدن و فراتر رفتن از این خود است.
تفاوت اخلاق و سیاست را شاید بتوان چنین صورتبندی کرد: اگر اخلاق متمایل به آرایشهای خُرد (و مراقبت از خود بهمثابه آرایشی خُرد) است، سیاست متمایل به ایجاد آرایشهای کلان و مراقبت از آنها است؛ مثلاً یک سازمان یا طبقه اجتماعی. مثلاً در شرایط تاریخی خاصی، طبقهٔ کارگر بهمعنای طبقهای که عامل دگرگونی اجتماعی باشد، وجود ندارد. چنین آرایشی با تجربه کردن اتصالات گوناگون و مراقبت از اتصالاتی که کار کنند، ساخته میشود. از این منظر، ساختن طبقه نیازمند مراقبت است.
میتوان جمعبندی این یادداشت را حول پیشنهادهایی برای تحلیل مفهوم مراقبت نوشت: مراقبتْ تولیت و قیممآبی (patronizing) نیست که ساختار سلسلهمراتبی بسازد و نابرابری را تثبیت کند. بلکه تعامل میان طرفهایی است که با وجود توانهای نابرابر در یک مرتبه قرار دارند و هدفش توانایی جمعی است. موضوع مراقبت به اشخاص محدود نمیشود و مراقبت، مراقبت از آرایشها است، که شامل مراقبت از افراد هم میشود. مراقبت کنشی اخلاقیاتی نیست. مراقبت میتواند شامل نگهداری و تغییر باشد: گاه بیش از نگهداری کاری نمیتوان یا نباید کرد اما گاه باید وضع موجود را ترک کرد. این گزارهها همانقدر دربارهٔ سطوح خرد تجربههای فردی صادقاند که دربارهٔ کلانترین امور. زیرا امور خرد و کلان روی یک پیوستار قرار دارند.
یادداشتها
[۱] توبرن، نیکُلاس. ۱۴۰۱. «حزب، نمودار پیکارجو و مسئلهٔ هیجان سیاسی». دموکراسی رادیکال. (ترجمهٔ ف. م. سلیمی). ۲۶ آذر. https://radicald.net/vgcr.
[2] دربارهٔ تمایز اخلاق و اخلاقیات ن. ک. Deleuze, Gilles. Spinoza: Practical Philosophy. Translated by Robert Hurley. City Lights Books, 1988. p. 17-29.
[3] در این یادداشت مفهوم حالمایه (affect) را نیاوردهام که بهمعنی عدم اهمیت آن و تفاوتش با عاطفه و احساس نیست. برعکس، در همین یادداشت با این مفهوم فکر کردهام و بهنوعی مفهوم در متن حضور دارد. هدف صرفاً تمرین سادهنویسی و شاید بشود گفت نوعی مینیمالیسم است.
دموکراسی رادیکال Radical democracy