آغاز این دههٔ تازه، ایدهای ساده اما دردناک را به یادمان میآورد: پشت هر فاشیسمی، انقلابی شکستخورده نهفته است… ضدانقلاب صرفاً عملیاتی جهانی برای ضدشورش نیست؛ و فقط هم بازسازی گذشته، بازگشت به رژیم پیشین، یا برقراری دوبارهٔ نظمی اجتماعی نیست که در پی کشمکشها و شورشها آسیب دیده باشد. ضدانقلاب فعالانه نظمی تازه میسازد؛ نظمی در قامت خود و برای کاربست خود. اما نکتهٔ دیگری نیز در میان است: ضدانقلاب از همان پیشفرضها و همان گرایشهایی بهره میگیرد که انقلاب نیز میتوانست بر آنها تکیه کند؛ میدان حریف را اشغال میکند و به همان پرسشها، پاسخهایی دیگر میدهد. ضدانقلاب، انقلاب را به شیوهٔ خود بازتفسیر میکند… اگر فاشیستها دشمنان قسمخوردهٔ ما هستند، فقط از آن رو نیست که پروژهشان در برابر پروژهٔ ما قرار دارد. آنان دشمن ما هستند چون از پروژهای دفاع میکنند که جامهای انقلابی به تن کرده است؛ پروژهای که از خیزشها و عواطف شورشهای مردمی تغذیه میکند و در عین حال، آخرین سنگر مراکز قدرت است. آنان وانمود میکنند که میخواهند همهچیز را تغییر دهند، تا هیچچیز تغییر نکند. امروز، نیروهای ارتجاعی رادیکالتر میشوند، در حالی که نیروهای مترقی در میانهروی دستوپا میزنند…»
از کتاب انقلابهای زمانهٔ ما؛ مانیفست انترناسیونالیستی، نوشتهٔ «مردم میخواهند (الشعب یرید)»[۱]
رضا پهلوی، پسر آخرین شاهِ دیکتاتور ایران، تا مدتها جایگاهی حاشیهای در صحنهٔ بینالمللی داشت. اما در خلأیی که تاریخ طولانی خشونتهای جمهوری اسلامی پدید آورده بود، نیروهای سلطنتطلب و راستگرا توانستند برای خود فضایی باز کنند. پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱ و تشکیل کمیتهٔ جورجتاون، رضا پهلوی با جهشی معنادار به صحنهٔ سیاسی پرتاب شد. برجستهشدن سریع او در رسانهها نه از آن رو بود که نمایندهٔ نیرویی اجتماعی و واقعی در ایران باشد، بلکه بیش از هر چیز به حمایت گستردهٔ اسرائیل، لابیهای آن، شبکههای قدرتمند رسانهای و سیاسی، و امید بخشی از مخالفان به این حمایتها بهعنوان راه خروج از بنبست موجود بازمیگشت؛ سرابی که از دور چشمهٔ آب زمزم مینمود.
بزنگاههای جنگ، تحریم، یا بحران امنیتی فقط صحنهٔ آزمونِ نیروهای سیاسی نیستند؛ صحنهٔ بازآرایی آنها نیز هستند. در چنین بزنگاههایی، زبان اقتدار، حذف و یکدستیِ ملی آسانتر شنیده میشود و همین امر میتواند مرز میان اپوزیسیون دموکراتیک و راست افراطی را کمرنگ کند. از این رو، نحوهٔ موضعگیری در لحظهٔ بحران، صرفاً تاکتیکی نیست؛ شاخصی مهم برای سنجش افق سیاسی هر نیروست. تصاویر ایرانیان دیاسپورا که با پرچمهای آمریکا و اسرائیل، در خیابانهای شهرهای غربی، «به اسم حمایت از مردم و زنان ایران» میرقصیدند و در میانهٔ آشوب جنگ، همزمان با کشتهشدن مردم داخل کشور و دختران میناب زیر بمبها، از ترامپ و نتانیاهو تشکر میکردند و از قدرتهای امپریالیستی میخواستند ایران را با بمبها «نجات» دهند، بهحق موجب بهت بسیاری شد. فرسودگی و نیهیلیسمی که دههها سرکوب، فقر، تحقیر، کشتار و دروغهای جمهوری اسلامی پدید آورده، تا حدی این وضعیت تراژیک را توضیح میدهد، اما نه توجیهش میکند و نه اجازه میدهد آن را به واکنشی صرفاً روانشناختی فروبکاهیم. این بحران واقعیتی عمیقتر را آشکار میکند: برآمدن راست افراطیِ دیاسپوراییِ ایرانی، همزمان و در پیوندی ارگانیک با روند جهانیِ فاشیستیشدن. از این رو، پهلویگرایی فقط نوستالژی سلطنتطلبانه یا واکنشی به خشونت جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه یکی از صورتهای دیاسپوراییِ فاشیستیشدن جهانی است: آمیزهای از نوستالژی اقتدارگرا، خیالپردازیهای امپریالیستی، ناسیونالیسم تهاجمی، چپستیزی، خصومت با بهحاشیهراندهشدگان، و همسویی با بازآرایی جنگطلبانهٔ سرمایهداری.

اینکه ترامپ صریحاً اعلام کرده فعلاً رضا پهلوی را گزینهٔ جایگزینی رژیم نمیداند، چیزی از اهمیت این پویش کم نمیکند؛ برعکس، نشان میدهد این جریان بیش از آنکه بر ریشهدوانی واقعی در میان مردم تکیه داشته باشد، عمدتا پروژهای رسانهای بود و به بازی حمایتها، انتظارها و محاسبات ژئوپولیتیکیِ خارجی وابسته است. البته نفوذ آن پس از جنگ تضعیف شد؛ زمانی که توهمِ آزادیآوردنِ بمبها (توهمی که شبکههای ماهوارهای سلطنتطلب، از جمله ایراناینترنشنال، به آن دامن میزدند) در برابر واقعیت ویرانگر جنگ فرو ریخت. برجستهسازی افراطی او در رسانهها، پیش از هر چیز، بخش بزرگی از دیاسپورای ایرانی را نامرئی کرد؛ بخشی که جمع ما در پاریس، کلکتیو روژا، نیز به آن تعلق دارد و همزمان هم امپریالیسم و جنگهایش و هم جنایتهای جمهوری اسلامی را رد میکند. برای گشودن دوبارهٔ فضای سیاسی به روی این قطب سوم، باید همزمان پهلویگرایی شبهفاشیستی را نیز نقد کرد؛ از جمله زنستیزی، همجنسگراهراسی، نژادپرستی أفغانستانستیزانه و شوونیسم ملیگرایانهٔ آن را.
این یادداشت بر چند فرض تحلیلی تکیه دارد. نخست، در مواجهه با جریان غالب سلطنتطلب در دیاسپورا، نه صرفاً با نوعی قرابت تاکتیکی، بلکه با همپوشانیهای ایدئولوژیک و استراتژیک با راستگرایی افراطی روبهرو هستیم. دوم، این رابطه را باید در چارچوب یک شبکهٔ فراملی راست افراطی فهم کرد. سوم، در این چارچوب، جنسیت، مهاجرت و گفتمان «نجات زنان کشورهای اسلامی» به ابزارهایی برای مشروعیتبخشی سیاسی بدل میشوند. چهارم، نوع خاصی از تصویرسازی از «دشمن داخلی» در متن این پیوندها عمل میکند؛ تصویری که با چپهراسی، کوردستیزی، هوموفوبیا وافغانستانستیزی درهمتنیده است. پنجم، پیامدهای این الگو برای دموکراسی، ساختار آیندهٔ قدرت و سرنوشت مردمان جغرافیای سیاسی ایران، اهمیت تعیینکننده دارد.
دو قطب متمایز سلطنتطلبی در داخل و خارج از کشور
قیام ژینا شورشی بود هم علیه جمهوری اسلامی و هم علیه هرگونه بازگشت سلطنتی یا امپریالیستی، زیرا بر «تغییری رادیکال از پایین و بهدست مردمان جغرافیای سیاسی ایران» تأکید داشت. شعارهایی چون «نه سلطنت، نه رهبری» دقیقاً بیانگر امتناع از گرفتار شدن در دوگانهای مرگبار بودند: یا دیکتاتوری اسلامی، یا دیکتاتوری سلطنتیای که قرار است از مسیر رژیمچنجِ گرهخورده به جنگ به این جغرافیا بازگردد. پهلویگرایی به همین دلیل ضدانقلابی تهاجمی علیه محتوا و مطالبات انقلاب در جریان ژینا را تدارک دید تا این شکاف انقلابی را ببندد: با زبان آزادی سخن گفت، اما افق نظمی را دوباره وارد میدان کرد که با اینکه تازه مینمود اما در عمق خود بازگشت به گذشتهای ملیگرایانه، امنیتی و اقتدارگرا بود که هیچوقت از جانب او نقد نشده بود؛ فراخوان به نظمی بسیار شبیه به همان چیزی که مدعی نفی آن بود.
تناقض مرکزی این اردوگاه نیز همینجاست. سلطنتطلبان پس از سرکوب خیزشها و حملات نظامی خارجی، که آن را «جنگی انساندوستانه» میخواندند، کوشیدند خود را صدای مشروع مردم ایران جا بزنند. اما در حالی از تمامیت ارضی دفاع میکنند که همزمان خواهان مداخلهٔ آمریکایی-اسرائیلیاند؛ مداخلهای که همان تمامیت ارضی را تهدید میکند. چپها، کُردها، فمینیستها و مدافعان فلسطین را «خائن» مینامند، اما خود به حمایت قدرتهای امپریالیستی و راست افراطی غربی تکیه دارند. حتی رضا پهلوی از ترامپ خواسته بود با جنگ به مردم ایران کمک کند. «حاکمیتی» که او از آن سخن میگوید، کمتر به حاکمیت مردمی شباهت دارد و بیشتر به نوعی ملیگراییِ وابسته به قدرت نظامی خارجی تنه میزند.
با این حال، باید میان داخل و خارج تمایز گذاشت. در داخل ایران، حمایت مقطعی یا مدارا با پهلوی اغلب نه از باور ایدئولوژیک به سلطنت، بلکه از فرسودگی سیاسی میآید: منطق شرّ کمتر، نوستالژی پیش از ۱۳۵۷، میل به پایان جمهوری اسلامی، و تصور اینکه یک نام شناختهشده میتواند راهحلی سریع باشد. شعارهایی مانند «جاوید شاه» گاه نه برنامهای آگاهانه برای بازگشت سلطنت، بلکه فریادی برای گسست از وضع موجودند، تاکتیکی برای گذار از جمهوری اسلامی؛ فریادی آمیخته با منطق «به هر قیمتی»: اینکه پیش از هر چیز باید از شر رژیم خلاص شد، پس هدف وسیله را توجیه میکند. رسانههای بینالمللی، شبکههای اجتماعی، کارزارهای دیجیتال، حسابهای جعلی و رباتها نیز این توهم را تقویت کردهاند که رهایی میتواند از مسیر حمایت غربی یا اسرائیلی و حتی جنگ به دست آید[۲]. جذابیت پهلوی نیز برای بخشی از مردم بیش از آنکه از میل مثبت به سلطنت بیاید، از تصور او بهعنوان حامل «تغییر رژیم» تحمیلشده از بیرون ناشی میشود، چنانکه در جای دیگری نیز به آن پرداختهام.

اما در دیاسپورا، پهلویگراییِ غالب بیشتر بهصورت پروژهای سازمانیافته و هژمونیک ظاهر میشود: تمرکز اقتدارگرایانهٔ قدرت حول «پدر ملت»، تطهیر دستگاه سرکوب شاهی، پرستش پرچم و کیش شخصیت، نظامیکردن تخیل سیاسی، اتنوناسیونالیسم فارسمحور، نفرت از چپ، مسلمانهراسی، عربستیزی، کُردستیزی، مهاجرستیزی و همسویی با راست و راست افراطی غربی. این جریان با تکیه بر شبکههای رسانهای، کارزارهای دیجیتال و واسطههای سیاسی در اروپا و آمریکا، اپوزیسیون را به دوگانهای دروغین فرو میکاهد: یا پهلوی، یا جمهوری اسلامی. به همین دلیل، هر موضع ضدجنگی را حمایت از رژیم یا خیانت میخواند، حتی اگر از سوی قربانیان و مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی بیان شود؛ و بدینترتیب نیروهای دموکراتیک، فمینیست، سوسیالیست، کُرد، بلوچ، عرب، سکولار، جمهوریخواه و خودمختاریخواه را حذف میکند.
این راهبرد در طرحهای گذارِ منسوب به اطرافیان رضا پهلوی نیز آشکار است. «دفترچهٔ اضطراری» دورهای بهشدت متمرکز را پیشبینی میکند: انتصاب رؤسای قوای اجرایی، مقننه، قضائیه و دستگاه اطلاعاتی توسط شخص رضا پهلوی، اعلام حکومت نظامی در چندین شهر، بازسازی دستگاه امنیتی یکپارچه، و امکان احیای ساختارهایی یادآور ساواک. در چنین طرحی، مردم نه سوژهٔ انقلابی، بلکه تودهایاند که پس از تثبیت قدرت از بالا، صرفاً میان «پادشاهی دموکراتیک» و «جمهوری دموکراتیک» انتخاب میکنند.
پس خطر فقط بازگشت نام یک دودمان نیست؛ خطر، مصادرهٔ فرایند انقلابیای است که از دل خیزشهای ایران برآمده، آن هم بهدست راستِ دیاسپوراییِ رادیکالشدهای که از شبکههای نفوذ بینالمللی حمایت میگیرد، درست در لحظهای که مبارزان داخل کشور جان خود را برای دگرگونیای بسیار عمیقتر به خطر میاندازند.
سلطنتطلبان دیاسپورا را به نام واقعیشان بنامیم: راست افراطی ایرانی
پهلویگراییِ غالب در دیاسپورا را نمیتوان به دستهای همگن فروکاست و همهٔ حامیان پهلوی را بیگمان راست افراطی یا هوادار ایدههای فاشیستی دانست. با این حال، بخش غالب، سازمانیافته و بانفوذ این جریان در غرب همچون یک راست افراطیِ ایرانیِ فراملی عمل میکند و با دیگر جریانهای راست رادیکال ویژگیهای مشترکی دارد: کیش رهبر، خیالپردازی دربارهٔ رستاخیز ملی، وسواس نسبت به «دشمن داخلی»، نفرت از چپ، مردسالاری تهاجمی، بازسازی مشروعیت خشونت، بیگانههراسی، نژادپرستی تمدنی، و راهبرد قربانینمایی رسانهای.
نشانههای این گرایش در صحنهآراییهای سیاسی آن آشکار است: تجمعهایی که در آنها پرچمهای سلطنتی و اسرائیلی و تصویر «شاهزاده» جای یاد کشتهشدگان اعتراضات و زندانیان سیاسی را میگیرد؛ پلاکاردهایی با شعارهایی مانند «مرسی بیبی، مرسی ترامپ»؛ کلاههای «ایران را دوباره بزرگ کنیم (MIGA)؛ و نمایشهایی سیاسی مانند گردهمایی مونیخ در فوریهٔ ۲۰۲۶، در مکانی که از نظر تاریخی با تجمعهای هیتلری پیوند دارد. در همان تجمع، عبارتهایی الهامگرفته از شعارهای نازیستی، مانند «یک ملت، یک امپراتوری، یک پیشوا» تکرار شد. در کنار اینها باید به عادیسازی مرگها با عنوان «خسارت جانبی»، فراخوان به دار زدن مخالفان درست در زمانی که معترضان در ایران با خطر اعدام روبهرو هستند، استفاده از منطق «دروغ بزرگ»، و ارعاب منتقدان با شیوههای ویرانگر آنلاین و آفلاینِ (slash-and-burn) الهامگرفته از روشهای ترامپی اشاره کرد.[۳] این عادیسازی همیشه از راه دفاع مستقیم از افراطگرایی رخ نمیدهد؛ گاه از طریق قاببندی سیاسی صورت میگیرد. وقتی یک چهره بهعنوان «صدای مردم»، «بدیل طبیعی» یا «چهرهٔ گذار» معرفی میشود، بسیاری از عناصر مسئلهدار گفتمان و شبکههای او به حاشیه رانده میشود. از اینرو، نقد راست افراطی فقط نقد محتوای شعارها نیست، بلکه نقد سازوکار نمایش، طبیعیسازی و مشروعیتبخشی به آن نیز هست.
ریاکاری این جریان را میتوان در یک تصویر خلاصه کرد: کودکان کشتهشده بهدست جمهوری اسلامی را ابزار تبلیغات خود میکند، اما وقتی کودکان با بمبهای امپریالیستی کشته میشوند، سکوت میکند. پس از حمله به ایران، برای کشتهشدگان آمریکایی یا اروپایی در جنگ سوگواری میکند، اما ۱۷۵ دانشآموز دختر کشتهشده در میناب در رسانههایش نه بزرگداشتی دارند و نه حتی نامی. در همین چارچوب، تشکر رضا پهلوی از دونالد ترامپ در ۱۹ اسفند ۱۴۰۴، تنها ده روز پس از حمله به مدرسهٔ دخترانهٔ شجره طیبه در میناب و ورزشگاه دخترانهٔ ملارد با تسلیحات پیشرفتهٔ آمریکایی، صرفاً یک موضعگیری اتفاقی نیست. اهمیت این مسئله زمانی بیشتر میشود که بدانیم در نمونهای دیگر، انهدام یک هدف غیرمسلح در ۱۳ اسفند با مهماتی ساخت شرکت لاکهید مارتین انجام شده بود؛ همان شرکتی که بعدتر نشست امنیتی سالانهٔ پولیتیکو در ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ در مونیخ را، که رضا پهلوی نیز در آن حضور داشت، از نظر مالی حمایت کرد. کنار هم گذاشتن این دادهها نشان میدهد که رابطهٔ پهلوی با منطق جنگ و صنایع نظامی صرفاً در سطح همدلی سیاسی با ترامپ یا حمایت از فشار خارجی باقی نمیماند، بلکه میتواند نشانهای از پیوندی عمیقتر میان پروژهٔ سلطنتطلبی، سرمایهداری نظامی و شبکههای قدرت راستگرا در سطح جهانی باشد. در این چارچوب، جنگ نه یک فاجعه برای مردم، بلکه به ابزاری برای بازآرایی قدرت و کسب مشروعیت سیاسی با تکیه بر منابع نظامی بدل میشود.
حضور رضا پهلوی در کنفرانس اقدام سیاسی محافظهکاران (CPAC) در فوریهٔ ۲۰۲۵ نیز در همین چارچوب قرار میگیرد؛ گردهماییای فراملی برای راستهای افراطی که چهرههایی مانند جورجیا ملونی، خاویر میلی، ایلان ماسک، نایجل فاراژ و استیو بنن در آن حضور داشتند. بنن در همان مراسم سلامی شبیه سلام نازی داد. نزدیکی به چهرههایی مانند نتانیاهو یا دیگر نمایندگان راست افراطی بینالمللی، جزئیات دیپلماتیک نیست؛ نشانهٔ زبان سیاسی مشترک است.
در فرانسه، که از دیرباز پناهگاه ایرانیان تبعیدی، زخمی و شکنجهشده بهدست جمهوری اسلامی بوده، این روند در نزدیکی و همنشینی با سازمانهای راست افراطی مانند «اجتماع ملی» (Rassemblement National/RN)، «بازپسگیری» (Reconquête)، و گروههای هویتگرا مانند «نمسیس» (Némésis) و «نسل هویتی» (Génération identitaire) دیده میشود. این همکاریها تازه نیستند، اما در سالهای اخیر شدت گرفته و آشکارتر شدهاند. برای نمونه، گروه راست افراطی «جمع اروس» (Collectif Eros) تجمعهایی نژادپرستانه را با عنوان «حمایت از زنان ایرانی» و با پشتیبانی محافل سلطنتطلب برگزار کرده است. تازهتر از آن، اعضای نمسیس، گروهی نئونازی با گرایش مهاجرستیز، در ژانویهٔ ۲۰۲۶ در تظاهرات سلطنتطلبان در پاریس شرکت کردند و پلاکاردهایی آشکارا نژادپرستانه در دست داشتند.
این وضعیت با موضعگیریهای بخشی از محافل «محور مقاومتی» نیز تشدید شد؛ محافلی که یا آشکارا یا ضمنی از جمهوری اسلامی حمایت کردند، یا در برابر کشتارهای آن تقریباً سکوت کردند، بهویژه در برابر کشتار دی ۱۴۰۴ که تنها یک ماه پیش از حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران رخ داد. این ابهام به راست افراطی سلطنتطلب فرصت داد تا هرگونه نقد جنگ و امپریالیسم را مساوی با همدستی با تهران معرفی کند. مواضع بخشی از این جریان نیز سردرگمیای ایجاد کرد که اکنون نیروهای ارتجاعی از آن برای بیاعتبار کردن هر نوع همبستگی ضدامپریالیستی با مردم ایران استفاده میکنند.[۴]
انجمن «زنان آزادی» (Femme Azadi) نیز، که مهمترین نماینده و تریبون سلطنتطلبان در فرانسه است، در چهارچوب همین منطق عمل میکند. چهرهٔ اصلی آن مونا جعفریان است؛ اینفلوئنسری در حوزهٔ سبک زندگی که علناً وفاداری خود را به پهلوی اعلام کرده است. این انجمن در رویدادهایی شرکت کرده که در آنها سیاستمداران، روشنفکران و چهرههای رسانهای محافظهکار یا ارتجاعی حضور داشتهاند، از جله نخستوزیر پیشین فرانسه، رئیس شورای منطقهای ایلدوفرانس و وزیر پیشین آموزش عالی و بودجه، وزرای سابق وشهردارها و سناتورها و نمایندگان مجلس ملی فرانسه.[۵] یکی از نمونهها مراسمی بود که ده روز پس از کشتار خونین دیماه در سالن اسکالای پاریس، ظاهراً در حمایت از مردم ایران، برگزار شد؛ اما فضای آن آکنده از انگزنی به مسلمانان فرانسه، مهاجرستیزی، چپستیزی و حمله به حامیان فلسطین بود. در تابستان گذشته، در ماه مه ۲۰۲۵، نیز همین انجمن در مراسمی که «نیروهای دفاعی دیاسپورا»[۶] در حمایت از ارتش اسرائیل برگزار کردند، عنوان «درستکاران ملتها در هفتم اکتبر» را به نشانهٔ قدردانی دریافت کرد.
در ۹ فوریه، در راهپیماییای که «زنان آزادی» و «با هم اقدام کنیم» (Agir ensemble)، شاخهای از لابی حامی اسرائیل یعنی النت (Elnet)، برگزار کردند، چندین چهرهٔ فرانسوی از جریان غالب، محافظهکاران، راستگرایان و نزدیکان به ماکرون حضور داشتند.[۷] این بسیج علیه چپی جهتگیری داشت که بمبارانهای آمریکا و اسرائیل را نقد میکرد، و در کنار پرچم شیر و خورشید و با حضور سلطنتطلبان برگزار شد. این روند در ادامهٔ برنامهٔ ۲۶ مارس ۲۰۲۵ علیه مهاجران و مسلمانان قرار میگیرد؛ برنامهای که آن هم از سوی «با هم اقدام کنیم» برگزار شد و مسلمانان، چپ و فلسطینیان را هدف گرفت. این روند نشان میدهد چگونه «همبستگی با ایران» میتواند به بخشی از جنگ فرهنگی در فرانسه تبدیل شود؛ جایی که مسئلهٔ زنان ایرانی به ابزاری برای مشروعیت دادن به گفتارهای امنیتی، نژادپرستانه، ضد فلسطینی و چپستیزانه بدل میشود.
این همگرایی در ارتباط با ساختارهای دیگر سلطنتطلب در فرانسه نیز دیده میشود؛ برای نمونه، انجمن هما. نایبرئیس این انجمن، ساموئل داوود، که مرتب به اسرائیل سفر میکند و با مدیر ارتباطات ارتش اسرائیل عکس میگیرد، با رسانههای حامی اسرائیل و رسانههای راست افراطی مانند «مرزها» (Frontières) مصاحبه کرده است. او در ۱۱ ژانویه، یک روز پس از کشتاری که رژیم انجام داد، سه عضو گروه راست افراطی نمسیس (Némésis) را روی صحنه آورد. «زنان آزادی» نیز از فراخوانهای نمسیس برای بر هم زدن راهپیماییهای فمینیستی، از جمله در حوالی ۸ مارس ۲۰۲۵، حمایت کرده است؛ آن هم به بهانهٔ مخالفت با پرچمهای فلسطین و در کنار گروههای فاشیستیای مانند «ما زنده خواهیم ماند» (Nous Vivrons) و نمسیس.
بنابراین، حضور چهرههایی مانند سارا کنافو، نمایندهٔ حزب راست افراطی «بازپسگیری»، یا فعالانی برخاسته از محافل نئونازی، مانند نابوسه – فعال نئونازیای که مدتی به دلیل مشارکت در حملهای نژادپرستانه زندانی شده بود – و همچنین حمله به تظاهرات فمینیستی با شعارهای نژادپرستانه، حاوی نفرتپراکنی و حامی اسرائیل، صرفاً اتفاقهایی پراکنده یا خطاهایی فردی نیستند. اینها نشانهٔ همگرایی گفتمانی و رابطهٔ ارگانیک سازمانی میان بخشی از سلطنتطلبی دیاسپورای ایرانی و راست افراطی اروپاییاند. مسئله فقط نزدیکی مقطعی یا «گناه بهواسطهٔ معاشرت» نیست؛ بلکه تکرار الگویی مشترک در دشمنسازی، مهاجرستیزی، اسلامهراسی، ضدچپگرایی، نظم جنسیتی محافظهکارانه و میل به اقتدار است. این همپوشانیها درون یک اکوسیستم فراملی عمل میکنند: رسانهها، کنفرانسها، سیاستمداران، گروههای فشار و بخشهایی از دیاسپورا که به یکدیگر سرمایهٔ نمادین، رسانهای و سیاسی میدهند. بعضی از این مواضع در فضای دیاسپورا پاداشدار میشوند؛ پای یک بازار سیاسی به میان میآید که در آن دیدهشدن، اتصال به رسانهها، دسترسی به سیاستمداران، در جلب سرمایهٔ نمادین و مالی نقش مهم دارد.
در چنین بستری، فموناسیونالیسم نقش محوری پیدا میکند: زبان حقوق زنان به کار گرفته میشود تا اتحاد با راست افراطی توجیه شود، دشمنی مسلمان، عرب، افغان یا فلسطینی ساخته شود، و مسئلهٔ فمینیستی به جنگی فرهنگی و نژادیشده انتقال یابد.[۸] در این گفتار، «زنِ قابل نجات» و «مردِ دیگریِ تهدیدگر» همزمان ساخته میشوند تا تبعیض جنسیتی نه بهعنوان مسئلهای ساختاری، بلکه بهمثابه ویژگی ذاتی گروههای نامطلوب تصویر شود.
از این منظر، عملکرد انجمن «زنان آزادی» با شعارهایش همخوان است. شعاری مانند «ما آریایی هستیم و عربها را نمیپرستیم»، که بارها در این محافل بازنشر شده، فقط یک تحریک ساده نیست. در اروپا، واژهٔ «آریایی» بار تاریخی سنگینی دارد و با اسطورههای نژادی نازیستی همصدا میشود. این واژه میتواند پلی گفتمانی به سوی تخیلهای فاشیستی، دیگریستیز، ملیگرایانه، برتریطلبانه و ناسیونالیستی باشد. در نتیجه، «حمایت از ایران» بیش از آنکه به تقویت ابعاد دموکراتیک، اجتماعی و فمینیستی جنبشهای ایرانی در دیاسپورا به نفع داخل کمک کند، به سرمایهای نمادین برای پروژههای ضدچپ، ضد مهاجرت و هویتگرا در خود غرب تبدیل میشود.
اما این انحراف فقط به شبکههای سلطنتطلب محدود نیست. تصویر وارونهٔ آن را در سوی دیگر میدان سیاسی هم میبینیم: در برخی محافل حامی رژیم یا کمپیستها[۹] که به نام ضدامپریالیسم و مخالفت با جنگ، خود نیز در نهایت با جریانهای ارتجاعی، فاشیستی، نئونازی، توطئهباور، یهودستیز یا راست افراطی همسو میشوند. بیانیهٔ اخیر «ضدجنگ»[۱۰] دربارهٔ ایران این بنبست را بهخوبی نشان میدهد: متنی ظاهراً صلحطلبانه که به بخشی از جریان استعمارزدا-محورمقاومتی امکان داد در کنار چهرهها و سازمانهایی از فضاهای فاشیستی، نئونازیستی و ملیگرای غربی قرار بگیرند.
این متن، از یکسو، هم توسط چهرههای ضدجنگِ محور مقاومتی مانند ویجی پراشاد، ساندیو هیرا، رامون گروسفوگل، بوآونتورا د سوزا سانتوس، مونیارادزی موشونگا، آجامو باراکا، نوردین سعیدی و پائولینا آروچ فوگلیه امضا شده است و هم توسط شخصیتهای راست افراطی در غرب و سازمانهای فاشیستی و بدنامی مانند «اجتماع ملی» ، «برابری و آشتی» (Égalité & Réconciliation)، «اثر فرانسوی» (L’Œuvre française) و «جنبش مقاومت فرانسه» (Mouvement France Résistance)؛ سازمانهایی که همگی با جریانهای محافظهکار، ملیگرا، نئونازی یا راست افراطی پیوند دارند. آنچه این دو جریان بهظاهر مخالف را در کنار هم قرار داده، نوعی گرایش هویتطلبانه و اقتدارگرایانه به وضع موجود است: «ضدیت با غرب» بهمثابه عنصری غالب که حرف اول و آخر را میزند و میتواند همهٔ اختلافهای دیگر را موقتاً به حاشیه براند. این کنار هم قرار گرفتن نشان میدهد چگونه یک ضدامپریالیسم صرفاً ژئوپولیتیکی و هویتی، وقتی همهچیز را به تقابل انتزاعی میان «غرب»ی یکپارچه و «جنوب جهانی»ای به همان اندازه یکدست فرو میکاهد، میتواند با سیاستهای راست افراطی سازگار شود.[۱۱] در چنین چارچوبی، در این متن تاسفبار، رژیم ایران و خامنهای بهعنوان «صدایی علیه تکبر و تروریسم» معرفی شدهاند؛ در حالی که خشونت دولت ایران علیه مردم خود، از جمله چندین کشتار، کوچکنمایی، نسبیسازی یا به نام مخالفت با جنگ توجیه میشود.
پس خطر دوگانه است، هرچند به شکل ناموزون. از یکسو، برخی شبکههای پهلویگرا ادعا میکنند با جمهوری اسلامی میجنگند، اما با راست افراطی فرانسه و اروپا متحد میشوند و گفتارهای نژادپرستانه، اسلامهراسانه، ضد مهاجر و امنیتمحور را بازتولید میکنند. از سوی دیگر، برخی محافل محورمقاومتی که ادعا میکنند با امپریالیسم غربی مخالفاند، اما در نهایت رژیم سرکوبگر راستافراطی در قدرت در ایران را تطهیر میکنند و حاضرند با فاشیستهای غربی در این مسیر همپیمان شوند. در هر دو حالت، جامعهٔ واقعی ایران – زنان، کوییرها، ملل تحت ستم، کارگران، اقلیتها، افغانستانیها، زندانیان سیاسی و جنبشهای اجتماعی – پشت منطق بلوکها، اتحادهای فرصتطلبانه و تخیلهای سیاسی اقتدارگرا ناپدید میشود. در این میان، بخش بزرگی از دیاسپورا که به راهحلی دموکراتیک، کثرتگرا و ضداقتدارگرا باور دارد[۱۲] به حاشیه رانده میشود، از هر دو سو هدف حمله قرار میگیرد و از پشتیبانی سیاسی محروم میماند؛ نه رسانهها و دستگاههای سیاسیای از آن حمایت میکنند که چهرههای سلطنتطلب را برجسته میسازند، و نه محافل اردوگاهگرا که هر نقدی به رژیم را همدستی با امپریالیسم جلوه میدهند. این حذف، خشونتی مضاعف تولید میکند: صداهای همبسته و رهاییبخش را منزوی میکند و در همان حال میدان را برای طیفی از راستهای افراطی باز میگذارد.
برتریطلبی آریاییگرا: غربگرا، ضدمهاجر، پدرسالارانه، عربستیز و کُردهراس
برتریطلب خواندن بخشی از سلطنتطلبیِ دیاسپورایی به این معنا نیست که همهٔ هواداران سلطنت چنیناند. مسئله این است که بخشهای مسلط این جریان، میان مردم، فرهنگها، جنسیتها و گرایشهای سیاسی نوعی سلسلهمراتب میسازند. مخالفت آنها با جمهوری اسلامی در بسیاری موارد با نوعی وابستگی نمادین به نظمی امپریالی، غربگرا و سفید پیوند میخورد؛ نظمی که رهایی ایران را نه در برابری و دموکراسی بلکه در بازگشت به یک «ذات ملیِ» ناب، فارسمحور، پیشااسلامی، غربیشده و اقتدارگرا میبیند.
اینجا با یک زبان سیاسیِ بیسابقه روبهرو نیستیم، بلکه با بازآراییِ معاصرِ سنتی قدیمیتر مواجهایم. در این سنت، «ملت» نه از راه تجربهٔ تاریخی متکثر، بلکه از راه یک تخیلِ پالوده، باستانی و آریایی تعریف میشود؛ تخیلی که همواره برای تثبیت خود به حذف یک «دیگریِ آلودهکننده» نیاز دارد. پیوند با راست افراطی، از این منظر، نه انحراف از مسیر، بلکه امتداد یک رگهٔ دیرپا در ناسیونالیسم حذفگرای ایرانی است. در این نگاه، هویت ایرانی – بهویژه در بخشهایی از دیاسپورا – بر پایهٔ نزدیکیِ خیالی به «سفیدیِ» اروپایی و برتریِ فرضی بر عربها، مسلمانان، افغانها، سیاهان و دیگر مردم جنوب جهانی ساخته میشود. ندا مقبوله، در پژوهش خود دربارهٔ جوانان ایرانی-آمریکایی، نشان داده است که بسیاری از آنان با وجود تجربهٔ واقعی نژادپرستی همچنان خود را «سفید» یا «آریایی» میدانند.[۱۳] این تناقض نوعی سردرگمی هویتی ایجاد میکند؛ سردرگمیای که هم فهم سازوکارهای نژادی را دشوار میسازد و هم مانع همبستگی سیاسی با دیگر گروههای تحت سلطه میشود.
این اسطوره فقط فرهنگی نیست. از دل نوعی ناسیونالیسم مدرن، تمرکزگرا و فارسمحور بیرون آمده؛ ناسیونالیسمی که از چهرههایی چون آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی تغذیه شد و در دورهٔ پهلوی تثبیت گردید. این ناسیونالیسم با ستایش ایران پیشااسلامی همراه بود، اما همزمان خشونتهای امپریالیستیِ بریتانیا و روسیه علیه ایران و نیز بهحاشیهراندن ملل تحت ستم دیگر را کمرنگ یا حذف میکرد. قحطی بزرگ سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹، که بخش مهمی از آن به دخالتها و سیاستهای امپریالیستی مربوط بود، یکی از ویرانگرترین نمونههای این تاریخ است: گفته میشود ۸ تا ۱۰ میلیون نفر، یعنی حدود ۴۰ تا ۵۰ درصد جمعیت، در آن جان باختند؛ خانوادههای بسیاری نابود شدند، کوچهای اجباری رخ داد و بیماریهای ناشی از گرسنگی گسترش یافت.[۱۴]
این ناسیونالیسم با منطقی دوگانه کار میکند: از یکسو، با درونی کردن روحیهٔ استعمارزدگی، در پی تأیید و شناسایی از سوی «جهان سفید» غربی است، حتی گاه به قیمت وابستگی سیاسی؛ و از سوی دیگر، همسایگان منطقهای را فرودست، عقبمانده یا تهدیدآمیز نشان میدهد. امروز نیز همین منطق، قطبنمای اخلاقی بخشی از ایرانیان را مخدوش میکند: مخالفت ضروری با جمهوری اسلامی گاه به نفرت از عربها، مسلمانان، فلسطینیان یا افغانها تبدیل میشود. سکوت در برابر کودکان کشتهشده در غزه، یا بیتفاوتی نسبت به اخراج گستردهٔ افغانها از ایران، نشان میدهد چگونه اپوزیسیونی که در تخیل برتریطلبانه گرفتار شده، درست به سبک رهبر معنویاش اسرائیل، بهجای گشودن افق همبستگی، علیه دیگر مردم تحت سلطه میایستد.
در چنین فضایی، حمایت از اسرائیل دیگر فقط یک موضع سیاست خارجی نیست؛ به نشانهای هویتی تبدیل میشود. در دیاسپورای سلطنتطلب راستگرا، این حمایت با مسلمانهراسی – و نه صرفاً اسلامهراسی – فرهنگیشده و نژادپرستی آشکار گره میخورد.
چند چهرهٔ نزدیک به فرزند دیکتاتور سلطنتی پیشین، این منظومه را نمایندگی یا تقویت میکنند. امیر اعتمادی، که از او بهعنوان یکی از مشاوران مهم رضا پهلوی یاد میشود، نمونهای روشن است: چهرهای عمیقاً حامی اسرائیل که در سفر سال ۲۰۲۳ به اسرائیل، در کنار سعید قاسمینژاد، فردی مرتبط با «بنیاد دفاع از دموکراسیها»، حضور داشت. توییت «مرگ بر فلسطین»، حمایت از تحریمها علیه ایران، نزدیکی به محافل حامی اسرائیل در آمریکا، نقش در تدوین «دفترچهٔ اضطرار»، چپستیزی، نوستالژی امنیتی، ستایش ساواک، و عضویت در فرشگرد – گروهی فارسمحور و عربستیز – تنها بخشی از این مسیر است.
گفتار او، که در میان سلطنتطلبان نیز کمنمونه نیست، نشان میدهد چگونه مخالفت با رژیم میتواند به ناسیونالیسمی تهاجمی و نژادیشده بلغزد؛ جایی که دشمن فقط جمهوری اسلامی نیست، بلکه عرب، فلسطینی، چپگرا، مسلمان، فمینیست، ضد استعماری و مخالف نظامیگری نیز در جایگاه دشمن قرار میگیرند. در فرانسه، سازمان «زن آزادی» با تأکیدهای ضدچپ، عربستیزی و زبان برتریطلبانهٔ فارسمحور، از جمله تعبیرهایی مانند «آریاییهای ناب»، به تقویت همین فضا کمک میکند. برای آنها، شعار «ما آریایی هستیم» در اصل یعنی «اسلام دین ما نیست» و ریشهٔ ایرانیان زرتشتی است. این گفتار دیگر صرفاً گفتاری سکولار نیست؛ بلکه همزمان ایران پیشااسلامی را عصر طلایی، اسلام را حادثهای بیگانه، و عربها را دیگریِ آشتیناپذیر معرفی میکند و به این شکل مسلمانان را، چه در ایران و لبنان و چه در سودان و غزه، کشتارپذیر میسازد؛ گفتاری که پس از وقایع ۱۱ سپتامبر، با گفتمان «جنگ علیه ترور»، در سطح جهانی بهشدت خریدار پیدا کرد.
در همینجا یک تناقض مهم دیده میشود. اردوگاه پهلویگرا از یکسو با زبانی مسلمانهراس و پیشااسلامی سخن میگوید، اما از سوی دیگر، در پروژهٔ گذار خود نسبت به دستگاه سرکوبِ برآمده از جمهوری اسلامی کاملاً عملگرایانه برخورد میکند. این پروژه از انحلال برخی ساختارهای ایدئولوژیک مانند سپاه پاسداران، نیروی قدس و بسیج سخن میگوید، اما همزمان میخواهد نیروهای «فیلترشده» اسلامی را در ارتش و سرویسهای امنیتی یکپارچه ادغام کند. این تنش پیشتر هم در دورهٔ پهلوی وجود داشت. رضا شاه و سپس محمدرضا شاه کوشیدند دین را تابع دولت کنند، جامعه را از بالا و بهشیوهای اقتدارگرایانه مدرن سازند، روحانیت را هر جا مستقل میشد به حاشیه برانند، و در عین حال گاه از آن علیه چپ استفاده کنند. پس از کودتای ۱۳۳۲، سرکوب حزب توده و نیروهای مارکسیست باعث شد مسجدها، بازار و شبکههای روحانی به ساختارهایی تبدیل شوند که توان سازماندهی یک اپوزیسیون تودهای را داشتند. بخشی از آنچه در انقلاب ۱۳۵۷ رخ داد، با همین صورتبندی قدرت در دوران سلطنت پیوند داشت.
در این چارچوب، ایران همچون جوهری آریایی تصور میشود که اسلام و عربها آن را آلوده کردهاند. اسلام دیگر نه بخشی تاریخی از جامعهٔ ایران، بلکه جسمی بیگانه تصویر میشود؛ عربها به مقصر اصلی روایت انحطاط بدل میشوند؛ و انقلاب ۵۷، جمهوری اسلامی، «عقبماندگی» فرضی ایران و حتی مسئلهٔ فلسطین، همگی به یک دیگریِ تهدیدآمیز نسبت داده میشوند. این الگو به چیزی نزدیک است که رضا ضیاابراهیمی آن را «ناسیونالیسم جابهجاشده» نامیده است: ناسیونالیسمی که سرچشمهٔ شر را به «دیگری»ای نژادیشده و بیرون از هویتِ بهظاهر اصیل ایرانی منتقل میکند. در این نگاه، دقت تاریخی اهمیت چندانی ندارد؛ مهم تولید یک قربانیِ نژادیشده است که بتوان همهچیز، از افول امپراتوری تا انقلاب ۵۷، را به او نسبت داد. در چنین تصوری، «نجات ایران» اغلب یعنی نجات آن از عربها، از اسلام، از جنوب جهانی و بازگرداندنش به غرب. از همینرو، حمایت از اسرائیل فقط موضعی ژئوپولیتیکی نیست؛ نشانهای تمدنی است. همانطور که ضیاابراهیمی یادآور میشود،[۱۵] اسرائیل نماد مدرنیته، قدرت، غرب و غیرعرببودن معرفی میشود. فلسطینیان دیگر مردمی تحت اشغال دیده نمیشوند، بلکه «عربهایی دیگر» تصور میشوند که گویا مسئول اسلامیشدن و عقبماندن ایراناند. فلسطین نیز نه مبارزهای ضد استعماری، بلکه صرفاً امتداد تهران معرفی میشود. این نگاه، خشونت استعماری اسرائیل و نسلکشی جاری را نامرئی میکند، و حتی جای قربانی و عامل خشونت را عوض میکند: فلسطینیان، یعنی قربانیان اشغال و امپریالیسم، بهعنوان مسئول خشونت و بدبختی ایرانیان معرفی میشوند.
سفرهای رضا پهلوی به اسرائیل و سخن گفتن از «ارزشهای مشترک» در همین بازتعریف پهلویگرایی بهعنوان بخشی از «نظم غربی» پس از ۱۱ سپتامبر قرار میگیرد؛ نظمی که در آن چپ، عرب، مهاجر و فمینیسم دشمنان مشترکاند و خشونت دولتی علیه غیرسفیدها عادی جلوه میکند. این انسجام ایدئولوژیک حتی وقتی خود ایرانیان قربانی میشوند هم ادامه مییابد: در جنگ اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ (جنگ ۱۲ روزه)، تأکید بر «حملات جراحیشده» به پنهان کردن قربانیان غیرنظامی کمک کرد و نشان داد حفظ تصویر اسرائیلِ «بیگناه» برای این جریان از مواجهه با واقعیت مهمتر است.
روایت «ایرانیِ فارس، سفید و آریایی»، که امروز زیر پرچم پهلوی و در همسویی با ترامپ، نتانیاهو و صهیونیسم دولتی احیا شده، از منافع مردم ایران دفاع نمیکند. برعکس، ناسیونالیسمی ویرانگر و نوعی برتریطلبی ملی، نژادی و سیاسی تولید میکند؛ برتریطلبیای که با منطق «پاکسازی» پیوند دارد و در پژوهشهای گوناگون به فرایندهای فاشیستیشدن ربط داده شده است. در این روایت، کُردها، بلوچها، عربها، ترکها، لُرها، اقلیتهای مذهبی، فمینیستها، کوییرها و چپها بارها مانع «وحدت ملی»، «ثبات» و «توسعه» معرفی میشوند. اتهامهایی مانند جداییطلبی، خیانت، «چپگرایی»، همدستی با رژیم یا تهدید تمامیت ارضی، برای بیرون راندن این گروهها از میدان مشروع اپوزیسیون به کار میرود. شعار «مرگ بر سه فاسد: چپی، ملا، مجاهد» همین لغزش را نشان میدهد: مخالف دیگر طرف گفتوگو نیست؛ عنصری است که باید حذف شود.
خود تاریخ پهلوی نیز این نقد را تأیید میکند: لشکرکشی و سرکوب نظامی علیه گروههای مختلف در نخستین سالهای دولتسازی پهلوی، از جمله در لرستان، کردستان، فارس و خوزستان. در لرستان، از پاییز ۱۳۰۲ و بهویژه در سالهای ۱۳۰۳ تا ۱۳۰۶، نیروهای رضاخان و سپس رضاشاه، با فرماندهی چهرههایی چون احمد امیراحمدی و شاهبختی، برای خلع سلاح، سرکوب و اسکان اجباری عشایر لر وارد عمل شدند؛ سرکوبی که با اعدام و کشتار سران و اعضای عشایر، از جمله در اطراف خرمآباد و مناطق بختیاری و بیرانوند، همراه بود. در فارس نیز، پس از شورش قشقاییها در سال ۱۳۱۱، صولتالدوله قشقایی در سال ۱۳۱۲ در زندان رضاشاه کشته شد و اندکی بعد، دولت با بستن مسیرهای کوچ، سیاست اسکان اجباری قشقاییها را پیش برد. در خوزستان، روند حذف خودمختاری محلی با مهار و سپس بازداشت شیخ خزعل در سال ۱۳۰۴ و انتقال او به تهران تثبیت شد. در کردستان نیز، از سرکوب حرکتهای کُردی در اوایل دههٔ ۱۳۰۰ تا سرکوب جمهوری مهاباد ادامه یافت: جمهوری مهاباد در ۲ بهمن ۱۳۲۴ اعلام شد، در ۲۴ آذر ۱۳۲۵ با ورود ارتش ایران سقوط کرد، و قاضی محمد، همراه با صدر قاضی و سیف قاضی، در ۱۱ فروردین ۱۳۲۶ در میدان چوارچرای مهاباد اعدام شد. اینها همگی در کنار سیاستهای خلع سلاح، تبعید، کوچ اجباری و اسکان اجباری عشایر قرار میگرفتند؛ سیاستهایی که به نام «تمرکز قدرت»، «امنیت» و «دولتسازی» توجیه میشدند. نوستالژی سلطنتطلبانه معمولاً این تاریخ را حذف میکند یا آن را به نام دولتسازی میستاید. اما دقیقاً در همین نقطه است که تداوم یک تخیل برتریطلب، فارسمحور و تمرکزگرا آشکار میشود.
منطق دشمنسازی در پهلویگرایی دیاسپورایی
هستهٔ سیاسی پهلویگراییِ رادیکال در دیاسپورا چپستیزی است، اما این چپستیزی صرفاً اختلافی نظری نیست؛ ابزاری برای ساختن «دشمن داخلی» است. در این چارچوب، مطالبهٔ اجتماعی، فمینیستی، ضدنژادپرستانه، کُردی، فلسطینی یا ضدامپریالیستی به تهدید علیه ملت ترجمه میشود: مخالفت با مداخلهٔ نظامی غربی «حمایت از جمهوری اسلامی» خوانده میشود، دفاع از حقوق اقلیتها «تجزیهطلبی»، نپذیرفتن کیش پهلوی «خیانت»، و همبستگی با فلسطینیانِ زیر نسلکشی «ضد میهن بودن» یا «عامل رژیم». تهدید دانشجویانی که در چهلم کشتهشدگان دیماه از دادن شعار «جاوید شاه» خودداری کردند به اینکه «به حراست دانشگاه میگوییم مجاهدین هستید، اگر شعار جاویدشاه ندهید»[۱۶]، نشان میدهد چگونه این جریان آگاهانه مخالفان پهلوی را به «خطر داخلی» تبدیل میکند.
در ایالات متحده، این منطق تا حد زیادی از ترامپیسم الگو میگیرد: نابود کردن رقیب، راهاندازی کارزارهای هماهنگ، بیاعتبار کردن همهٔ ائتلافهای غیرسلطنتطلب، ساختن چهرهای یگانه از رهبر، و استفاده از زبان «امنیت ملی» علیه چپ. منطقی که یادآور مککارتیسم است: سرکوب چپ به نام «امنیت ملی». اما ترامپیسم آن را در شکل تازهای احیا کرده است: جایی که هر مطالبهٔ برابریخواهانه با برچسبهایی چون «چپ رادیکال»، «مارکسیست»، «آنتیفا» و بیداریگرایی هویتی/وُکیسم (wokisme) بیاعتبار و امنیتی میشود. در فرانسه نیز جنجال اسلاموچپگرایی (islamo-gauchisme) همین سازوکار را بازتولید میکند: نقدهای ضدنژادپرستانه، اینترسکشنالیتی پسااستعماری و تقاطعگرا به «تهدید ملی» بدل میشوند.
پس از کشتارهای زمستان ۱۴۰۴، بخشی از اپوزیسیون ایرانیِ دیاسپورا نیز همین زبان ضد وُکیسم و ترامپیستی را به کار گرفت؛ زبانی زنستیز، بیگانههراس، همجنسگراهراس و خشونتطلب که حذف دیگری را ضرورتی سیاسی جلوه میدهد. راهپیمایی حدود صد مرد سیاهپوش و گاه نقابدار در لندن در حمایت از رضا پهلوی، سخن گفتن از بازگشت ساواک، پوشیدن تیشرتهایی با نشان آن، و حتی انتشار فهرست «چپهایی» که باید حذف شوند (توسط بازیگر اینفلوئنسر پهلویگرا در پاریس معروف به پشوتان)، نمونههایی از همین سیاست ارعاباند. پروندهٔ مسعود مسجودی، از بنیانگذاران پیشین فرشگرد و منتقد بعدی این جریان که پیوندهای مبهم میان برخی حامیان پهلوی و شبکههای نزدیک به حکومت ایران[۱۷] را مستندسازی میکرد، نیز نشانهٔ برجستهای از خشونت پیرامون برخی محافل سلطنتطلب است؛ جسد او در ۱۵ اسفند پیدا شد و پلیس کانادا دو سلطنتطلب ایرانیِ ساکن ونکوور را به اتهام قتل عمد درجه یک متهم کرد. حتی نرگس محمدی، برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل و زندانی سیاسی، هدف کارزارهایی قرار گرفت که رضا پهلوی را تنها نمایندهٔ مشروع ایرانیان معرفی میکنند. زیر سؤال بردن اعتبار او از سوی یاسمین پهلوی و اتهام مونا جعفریان از «زنان آزادی» علیه او مبنی بر «نمایش بازی کردن»، در همین منطق بیاعتبارسازی قرار میگیرد. نقطهٔ تعیینکننده فقط این نیست که چه کسی نقد میشود، بلکه این است که «دیگری» چگونه ساخته میشود. وقتی یک گروه اجتماعی نه بهعنوان رقیب سیاسی، بلکه بهعنوان منبع آلودگی، ناامنی یا خیانت معرفی میشود، بحث از ساحت اختلاف دموکراتیک خارج میشود و وارد منطقِ حذف میگردد.
کُردستیزی نیز در این دستگاه جایگاهی مرکزی دارد. شعار «ژن، ژیان، ئازادی» که از دل مبارزات کُردی برخاسته اغلب مصادره و از محتوای انقلابی خود تهی میشود. اتهامهای دروغین علیه پ.ک.ک یا جنبشهای کُردی برای بیاعتبار کردن خاستگاه سیاسی این شعار به کار میروند و حملههای سایبری به کانالهای تلگرامی جریانهای سیاسی کُردی، مانند پژاک و کژار، نمونهٔ دیگری از همین روند است. این سازوکار با اعلام ائتلاف پنج حزب کُرد در دوم اسفند ۱۴۰۴ روشنتر شد؛ ائتلافی که سقوط رژیم را با حق تعیین سرنوشت کُردستان در چارچوب ایرانی دموکراتیک پیوند میداد و بر دموکراسی، حقوق زنان، محیطزیست و برابری تأکید میکرد. با این حال، هم رضا پهلوی و هم رسانههای رژیم بلافاصله آن را «تجزیهطلبی» نامیدند.
همین منطق علیه فمینیستها و افراد کوییر نیز به کار میرود. توهینهای جنسیتزده، پلاکاردهای همجنسگراهراسانه، شعارهای جنسی علیه دشمن، نمایشهای مسلحانه و خیالپردازی دربارهٔ درهمکوبیدن چپ یا اقلیتها در تجمعهای پهلویگرایان در غرب، افراطهایی پراکنده نیستند. اینها بخشی از چیزیاند که ریتا سگاتو،[۱۸] در بحث از آمریکای لاتین، «آموزشِ بیرحمی» مینامد: پیمانی مردسالارانه که در آن تحقیر دیگری، گروه را به هم پیوند میدهد. در چنین تصوری، ملت به بدنی مردانه، نیرومند، مسلح و پاکسازیشده از عناصر «ضعیف» بدل میشود؛ عناصری که زنانه، کوییر، کُرد، عرب یا چپگرا تلقی میشوند. میهن نیز همچون زنی تصور میشود که باید از چنگ دیگری پس گرفته شود، و سیاست به نمایش قدرت فروکاسته میشود.
ورونیکا گاگو این بحث را تعمیق میکند با اشاره به روندِ همزمانِ «رادیکالسازی» و «عادیسازی» به عنوان نشانگان رشد فاشیسم: آنچه در زبان فمینیستی، در آغاز، نقد خشونت جنسیتی بود، در چرخش راست افراطی به رژیمی از خشونتهای زبانی، سیاسی، اقتصادی و نمادین تبدیل میشود؛ خشونتهایی که مدام در فضای عمومی و شبکههای اجتماعی تکرار و بازتولید میشوند. در نتیجه، «سیاستِ خشونت» پایان میانجیگریهای نهادی را اعلام میکند؛ همان میانجیگریهایی که قرار بود خشونت را مهار کنند. با حذف این میانجیها، خشونت خود به شیوهای برای تولید سیاست بدل میشود: نوعی «حکمرانی بدون حکمرانی» که مذاکره و نهادها را با خشونتی مستقیم، نمایشی و تکرارشونده جایگزین میکند، حساسیت عمومی را فرسوده میسازد و آستانهٔ تحمل جمعی را بالا میبرد.[۱۹] این روند با سیاستی ارتجاعی برای مدیریت «بحران مردانگی» نیز پیوند دارد. راست افراطی پهلویگرا، زیر پوشش «نوستالژی ملی»، بر اضطراب ناشی از افول اقتدار پدرسالارانه دست میگذارد. برای این بخش از دیاسپورای ایرانی، خشونت فقط ابزار نیست؛ به هویت، سبک سیاسی و وسیلهٔ جذب نیرو تبدیل میشود.
ساختن «دشمن داخلی» در تخیلی اتنوناسیونالیستی-ملیگرا و ضد مهاجر نیز دیده میشود؛ بهویژه وقتی پهلویگرایی از حضور نزدیک به پنج میلیون افغان در ایران سخن میگوید. رضا پهلوی در توییتی خطاب به ارتش ایران، فقط از نظامیان نمیخواهد علیه جمهوری اسلامی روی برگردانند؛ او سرکوب معترضان را به «عوامل خارجی» نسبت میدهد که بهویژه «از افغانستان و پاکستان آمدهاند» و آنان را «تروریست» میخواند. این زبان، جمعیتی مهاجر و پناهنده را که خود در ایران با فقر، ناامنی و نژادپرستی روبهروست، به تهدیدی امنیتی در داخل کشور تبدیل میکند. به این ترتیب، دشمن سیاسی نژادسازی میشود و به بیرون نسبت داده میشود. ضدیت با مهاجر در اینجا صرفاً یک پیشداوری اجتماعی یا نفرت فرهنگی نیست؛ بلکه نوعی فناوری سیاسی است. مهاجر، بهویژه وقتی در مقام «خطر جمعیتی»، «تهدید امنیتی» یا «بار اقتصادی» کُدگذاری میشود، به ظرفی برای انتقال بحران بدل میگردد: ظرفی که هم خشم عمومی را از ساختارهای اصلی قدرت منحرف میکند و هم تخیل اقتدارگرایانه را تغذیه میکند. از این منظر، مهاجرهراسی نه حاشیهای بر گفتمان پهلویگرایانه، بلکه یکی از سازوکارهای مرکزی آن است؛ سازوکاری که میان ناسیونالیسم آمرانه، سیاست امنیتی و زبان راست افراطی پل میزند و امکان میدهد «ملت» از طریق طرد، پاکسازی نمادین و دشمنسازی بازتعریف شود.
در صحنهٔ سیاسی ایران، رسانههای دیاسپورایی در ساختن این هژمونی گفتمانی نقشی تعیینکننده دارند؛ از جمله ایراناینترنشنال، که از منابع مالی بسیار بزرگی برخوردار است، با بودجهای حدود ۲۵۰ میلیون دلار در سال، که از سوی بازیگران دولتی خارجی، از جمله عربستان سعودی و اسرائیل، تأمین مالی میشود. در اوج «جنگ دوازدهروزه» در خرداد و تیر ۱۴۰۴ و سپس در اعتراضات دی ماه، این شبکه همهٔ سخنرانیهای رضا پهلوی را پخش کرد، حتی زمانی که او از بمبارانها استقبال میکرد. نقدها فقط متوجه این پوشش گسترده نیست؛ انتخابهای سردبیری و شیوهٔ قاببندی آن را نیز دربرمیگیرد: مونتاژهای صوتی جعلی، پنهان کردن کشتارها در لحظههای کلیدی، و پخش ادعاهای دروغین، از جمله ادعای «بیعت ۵۰ هزار نظامی» با پهلوی. این دروغ بزرگ، با همراهی همان ماشین رسانهای، به زمینهسازی یک کشتار هولناک کمک کرد.
در جریان خیزش مذکور نیز برخی تحلیلها این شبکه را متهم کردهاند که حضور شعارهای سلطنتطلبانه را بهشدت بزرگنمایی کرده است: ۸۱ درصد در نمایش رسانهای، در برابر ۱۷ درصد مشاهدهٔ واقعی؛ یعنی بزرگنماییای حدود ۳۷۶ درصد. چنین قاببندیای قرار بود فرزند شاه پیشین را یگانه آلترناتیو ممکن نشان دهد. این دستگاههای رسانهای، نوستالژی سلطنتی را با بیاعتبارسازی مخالفان ترکیب میکنند. مخالفان با برچسبهایی مانند «حامیان انقلاب اسلامی ۵۷»، «همدستان ملاها»، «ضد میهن» یا «دشمنان پیشرفت» معرفی میشوند. گاهی حتی جمهوری اسلامی را به دلیل روابطش با چین، روسیه یا ونزوئلا «کمونیست» میخوانند؛ در حالی که چپها از نخستین قربانیان سرکوب خونین همین رژیم بودهاند. این رسانهها همزمان به حاملان جنگطلبی نیز بدل میشوند: با حمایت آشکار از دولت اسرائیل و مثبت جلوه دادن حملات احتمالی غرب علیه ایران؛ حملاتی که سرانجام نیز رخ داد.
تاریخ فاشیسمهای اروپایی در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ یادآوری میکند که بسیج فاشیستی فقط بر اجبار استوار نبود؛ بلکه بر وعدهٔ «ماجراجویی»، ستایش جنگ، پرستش قدرت و درهمکوبیدن «ضعیفان» نیز تکیه داشت. امروز همین عناصر را میتوان در بخشی سازمانیافته از دیاسپورای سلطنتطلب ایرانی و در رسانههای نزدیک به آن دید.
سخن پایانی
بار مبارزه بر دوش ایرانیانی که ایستادهاند، سنگینتر از همیشه است. آنان زیر سرکوب جمهوری اسلامی خرد میشوند؛ مورد تحقیر اردوگاهگرایانی قرار میگیرند که هر نقدی به رژیم را «توطئهٔ غربی» میخوانند؛ قدرتهای خارجی گاه آنان را بمباران میکنند و گاه به ابزار سیاست خود بدل میسازند؛ و در نهایت، کرکسهای سلطنتطلب میکوشند به نام آنان سخن بگویند و مبارزهشان را مصادره کنند. از همینجا روشن میشود که هر سیاست رهاییبخشی باید همزمان چند مرز روشن داشته باشد: با جمهوری اسلامی و جنایتهایش؛ با جنگ امپریالیستیای که عاملان نسلکشی آن را در لباس «رهایی» عرضه میکنند؛ و با بدیل پهلویگرا، اقتدارطلب، برتریجو، شوینیستی و فاشیستی. دامِ اردوگاهگرایی این است که گمان میکند ضدامپریالیسم بهتنهایی کافی است؛ حتی وقتی به چشمپوشی از جنایت دولتهای پسااستعماری میانجامد. دامِ سلطنتطلبی نیز این است که دشمن جمهوری اسلامی را بالقوه متحد آزادی میپندارد. در هر دو نگاه، خودِ مبارزان واقعی از صحنه حذف میشوند: چپهای انترناسیونالیست، فمینیستها، کُردها، ملل ایران، زندانیان، کارگران، دانشجویان و تبعیدیان منتقد؛ همه میان رژیم، جنگ، اردوگاهگرایی و رؤیای بازگشت اقتدار گرفتار میمانند. پس همبستگیای که شایستهٔ این نام باشد، باید همزمان ضد رژیم، ضد جنگ، ضد نژادپرستی، فمینیستی، ضداستعماری و ضدفاشیستی باشد. چنین همبستگیای باید جلوی باریدن بمبها را بگیرد، بیهیچ مماشاتی با جمهوری اسلامی بجنگد، اجازه ندهد سلطنتطلبان خیزش را به نام خود مصادره کنند، و کنار کسانی بایستد که در ایران و در تبعید، نه در پی عوض کردن پرچم یک دیکتاتور با دیکتاتوری دیگر، بلکه در جستوجوی رهایی واقعیاند. راه رهایی از بازاندیشی هویت ایرانی میگذرد: هویتی بر پایهٔ همبستگی، برابری و افق چندملیتیِ «زن، زندگی، آزادی»؛ نه بر اساس افسانههای ملیگرایانه دربارهٔ عظمت آریایی، سفیدبودن، ایرانشهر و ایرانِ پیشااسلامی. این افسانهها در نهایت میتوانند جنگهای امپریالیستی، و حتی خشونت یک دیکتاتوری خونین را نیرویی رهاییبخش جلوه دهند؛ و همزمان سلطه، انسانزدایی و نابودی میلیونها انسان را در جنوب جهانی عادیسازی کنند.
پینوشتها
[۱] کتاب را به انگلیسی میتوانید در اینجا بخوانید:
https://thepeopleswant.org/assets/the_peoples_want_manifesto_fr-3512adf21a26f13b0119bbf24a35277860fa594eb4ff156bbf55e1f5ad681551.pdf
[2] https://www.haaretz.com/israel-news/security-aviation/2025-10-03/ty-article-magazine/.premium/the-israeli-influence-operation-in-iran-pushing-to-reinstate-the-shah-monarchy/00000199-9f12-df33-a5dd-9f770d7a0000
[3] https://www.politico.com/news/magazine/2026/02/24/reza-pahlavi-iran-trump-00793877
[4] در همین فضا، انجمنهای راست افراطی نزدیک به محافل سلطنتطلب، مانند سازمان یهودی اروپا، توانستند وارد عمل شوند. این سازمان از جمله در طرح دهها پرونده علیه چهرههایی مانند ماتیلد پانو و ریما حسن نمایندهی فلسطینیتبار در پارلمان اروپا نقش داشته است؛ حتی در اقداماتی مشترک که با عنوان «حمایت از زنان و مردمان ایران» معرفی شدهاند.
[۵] از جمله برونو روتایو، رافائل انتوون، اوژنی باستی، فلورانس برژو-بلکلر، مانوئل والس، برنار-آنری لوی، ریشار مالکا، راشل خان، ناتان دوور و ابنوس شلمانی
[۶] این انجمن (Diaspora Defense Forces) که در فرانسه و پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ شکل گرفت و خود را یک «ارتش شهروندی» برای دفاع از تصویر اسرائیل و دیاسپورای یهودی در رسانهها، شبکههای اجتماعی و فضای عمومی معرفی میکند، در معرفی رسمی خود نیز از عنوان «نخستین ارتش شهروندی برای دفاع از دیاسپورای یهودی» استفاده کرده است.
[۷] از جمله مانوئل والس، کارولین یادان، ژانمیشل بلانکر، گابریل اتل، رافائل انتوون، راشل خان، ژان کاترمر و آرتور
[۸] این اصطلاح را «سارا فریس» وارد حوزهیعلوم انسانی کرده است. او در کتاب «به بهانهٔ حقوق زنان» نشان میدهد که فموناسیونالیسم یکی از سازوکارهای راست افراطی برای تثبیت هژمونی خود است: راستگرایان زبان «حقوق زنان» و «برابری» را تصاحب میکنند تا نژادپرستی و سیاستهای ضدمهاجرتی و امنیتی را در پوششی اخلاقی و «ترقیخواهانه» عرضه کنند. در این منطق، مهاجران ــ بهویژه مسلمانان ــ بهعنوان «دیگریِ زنستیز» ساخته میشوند و مرز میان «ما» و «آنها» تقویت میشود. این سازوکار، خشونت ساختاری دولت را عادی جلوه میدهد: کنترل مرزها، حضور همهجایی پلیس، و بهحاشیهراندن مهاجران. در عین حال، تناقضی مهم را پنهان میکند: همان اقتصاد سیاسیِ راستگرایی که مردان مهاجر را تهدید معرفی میکند، زنان مهاجر را بهعنوان نیروی کار ارزان و مطیع در حوزهٔ مراقبت و کار خانگی استثمار میکند. به این ترتیب، فموناسیونالیسم برای راست افراطی به ابزاری تبدیل میشود برای بازتولید ناسیونالیسم نژادی و نظم نولیبرالی؛ آن هم زیر پوشش «نجات زنان».
[۹] https://tempestmag.org/2026/05/for-an-end-to-campism-the-iran-war-and-the-anti-imperialist-washing-of-the-islamic-republic/
[10] https://www.counterpunch.org/2026/04/10/six-non-negotiable-terms-from-international-scholars-and-former-officials-from-30-countries-to-end-the-u-s-war-on-iran-amid-trumps-threat-of-war-crimes/
[11] https://farahazadimokh.substack.com/p/vijay-prashads-iran?utm_campaign=post-expanded-share&utm_medium=post%2Bviewer&utm_id=97758_v0_s00_e223_tv2_tp2_a1dennhawkhuaz&triedRedirect=true&fbclid=IwY2xjawRS0GdleHRuA2FlbQIxMQBzcnRjBmFwcF9pZBAyMjIwMzkxNzg4MjAwODkyAAEeQMfdeKOBm_kMAYt1PYR-dfX19dUUqBmYI0JTa0XIflxtSno4mODLzQCykmQ_aem_K7EmrxPEIxS74VzBx9nabQ
[12] https://www.contretemps.eu/iran-la-lutte-pour-la-democratie-et-les-droits-sociaux-nest-pas-terminee/
[13] به این مقاله در رادیو زمانه مراجعه کنید: www.radiozamaneh.com/885596/&rhash=0ceb6994783a68
[14] همان
[۱۵]https://www.radiozamaneh.com/867563/?fbclid=IwY2xjawSGcyJleHRuA2FlbQIxMQBicmlkETFIWnFiaDdlSUlYT2kxcHdwc3J0YwZhcHBfaWQQMjIyMDM5MTc4ODIwMDg5MgABHo2XVZMcjnRvQiWz_vNSw8XrR3ICN5Vum6-JRbRgvu-5KPod5ltvlFjpfge0_aem_Xp6wimxWaFz32FY6cTRvDg
[16] https://www.instagram.com/reel/DVLxK3SjQTL/?igsh=ejVneXI4ejB5cnow
[17] این پیوند پیشتر نیز مورد اشاره برخی تحلیلگران قرارگرفته بود: https://akhbar-rooz.com/1404/11/23/40999/
[18] Rita Segato : ‘pedagogy of cruelty’, cited by Verónica Gago in “The fascistisation of social reproduction”.
[۱۹] Véronique Gago intitulé « La fascisation de la reproduction sociale », publié sur le site Radical Philosophy: https://www.radicalphilosophy.com/article/the-fascistisation-of-social-reproduction
Callison, William, and Verónica Gago. “The Far-Right International Versus Anti-fascist Internationalism.” South Atlantic Quarterly 124, no. 4 (2025): 858-868.
دموکراسی رادیکال Radical democracy