دفاع از سیاست لنینی در مواجهه با مردم مایل به بندگی

پرسشی که مقاله‌ی «اگر مردم بندگی خواستند چه؟» فرشید مقدم‌سلیمی طرح می‌کند، پرسشی جدی است؛ شاید جدی‌ترین پرسش هر سیاست رهایی‌بخش. اگر مردمی که زیر سلطه‌اند خود خواهان سلطه باشند چه؟ اگر اکثریت آزادی را نخواهد چه؟ اگر توده‌ها نه قربانی صرف، بلکه حامل میل به بندگی باشند، سیاست رهایی‌بخش چه معنایی خواهد داشت؟

هیچ سنت جدی چپ از این پرسش فرار نکرده است. از اسپینوزا که می‌پرسید چرا مردم برای بندگی خود می‌جنگند، تا مارکس که از «آگاهی وارونه» سخن گفت، و تا لنین که با واقعیت ارتجاعی شدن بخش‌هایی از طبقه‌ی کارگر روبه‌رو شد، مسئله همواره همین بوده است: چگونه ممکن است ستمدیدگان علیه رهایی خود بسیج شوند؟

فضیلت مقاله در این است که این پرسش را دوباره زنده می‌کند. اما درست در لحظه‌ای که به هسته‌ی مسئله نزدیک می‌شود، راهی را برمی‌گزیند که نه فقط پاسخی به مسئله نمی‌دهد، بلکه خود سیاست را از میدان تاریخ بیرون می‌کشد و به قلمرو اخلاق، روان‌شناسی و مراقبت فردی تبعید می‌کند. برای دیدن این لغزش، باید مسیر استدلال متن را دنبال کنیم.

مقاله تقریبا از لحظه‌ی مورد انتقاد من در مقاله‌ی «سیاست حقیقت و دیکتاتوری اکثریت» می‌آغازد؛ این نکته که دموکراسی را نمی‌توان به رأی‌گیری تقلیل داد. اکثریت می‌تواند ضد آزادی رأی دهد. ممکن است اکثریت مردمی سلطنت، اقتدار یا حتی سرکوب را انتخاب کنند. از اینجا، با ارجاع به بحث «سیاست حقیقت»، نتیجه گرفته می‌شود که سیاست نمی‌تواند صرفاً تابع ترجیحات موجود باشد؛ زیرا ترجیحات خود محصول روابط قدرت‌اند.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که متن می‌خواهد به پرسشی عملی پاسخ دهد: در برابر مردمی که بندگی می‌خواهند چه باید کرد؟

اینجاست که مقاله تصویری از «راه‌حل لنینیستی» ترسیم می‌کند: اقلیتی آگاه می‌کوشد مردم را بیدار کند، و اگر بیدار نشدند، حکومت نیک را با زور بر آنان تحمیل می‌کند. سپس نتیجه می‌گیرد که این مسیر تاریخی‌اش را پیموده و به دیکتاتوری انجامیده است. بدیل پیشنهادی، چرخشی اسپینوزایی است: بندگی نه محصول جهل بلکه محصول ترس‌ها و عواطف است، پس سیاست باید به جای تسخیر قدرت، به تغییر عواطف بپردازد؛ به رفاقت، مراقبت، گروه‌های کوچک، کنش محله‌ای، همراهی روزمره. فیگور انقلابی دیگر معلم یا سازمان‌دهنده نیست؛ دوست است، حتی پرستار.

این نقطه، لحظه‌ی تعیین‌کننده‌ی متن است. زیرا در اینجا سه جابه‌جایی نظری رخ می‌دهد که اگر دیده نشوند، کل نتیجه طبیعی جلوه می‌کند.

نخست، لنینیسم با استالینیسم یکی گرفته می‌شود. آنچه به‌عنوان «راه لنینی» توصیف می‌شود، در واقع قرائت استالینی از سیاست است: اقلیت حامل حقیقتی متعالی که مجاز است آن را به جامعه تحمیل کند. اما سیاست لنینی دقیقاً علیه چنین تصوری شکل گرفت. لنین هرگز مدعی نبود که حزب جانشین طبقه است یا آزادی را باید به مردم تزریق کرد. در اندک زمانی پس از آن صورت‌بندی شناخته شده که «باید آگاهی را از بیرون به طبقه تزریق کرد» (نک به «چه باید کرد؟»)، از این سخن گفت که به‌ازای هر یک روشنفکر در درون حزب باید صد نیروی کارگر داخل حزب باشد (سومین کنگره‌ی حزب سوسیال دموکرات روسیه، ۱۹۰۵). مسئله نزد او چیز دیگری بود: تجربه‌ی ستم خودبه‌خود به آگاهی سیاسی تبدیل نمی‌شود. بدون سازمان، رنج پراکنده باقی می‌ماند. حزب نه حامل حقیقتی بیرونی، بلکه ابزاری برای تبدیل تجربه‌های منفرد به نیروی جمعی است. حذف این تمایز، نقد را آسان می‌کند، اما بهایش تحریف کل سنتی است که موضوع بحث است.

دومین جابه‌جایی، تبدیل مسئله‌ای سیاسی به مسئله‌ای روانی است. «میل به بندگی» در متن به سطح عواطف و ترس‌های فردی فروکاسته می‌شود. در نتیجه، پاسخ نیز روان‌شناختی می‌شود: باید ترس‌ها را درمان کرد، روابط مراقبتی ساخت، همراهی ایجاد کرد. اما این صورت‌بندی پرسش بنیادی را حذف می‌کند: آیا بندگی محصول روان فردی است یا محصول روابط مادی قدرت؟ اگر نخستین باشد، درمان عاطفی کفایت می‌کند. اگر دومی باشد، مسئله سازمان و مبارزه است. متن بی‌آنکه تصریح کند، گزینه‌ی نخست را برمی‌گزیند.

و سومین جابه‌جایی، جدا کردن رفاقت از سازمان است. رفاقت به رابطه‌ای فرهنگی و احساسی بدل می‌شود، نه رابطه‌ای سیاسی. حال آنکه در سنت انقلابی، اعتماد رفیقانه هرگز پیش‌فرض سازمان نبود؛ محصول آن بود. اعتماد در شرایط خطر مشترک، تعهد مشترک و انضباط مشترک ساخته می‌شود. بدون سازمان، رفاقت به تجربه‌ای اخلاقی بدل می‌شود؛ زیبا، انسانی، اما ناتوان از تغییر مناسبات قدرت.

اینجا باید پرسش را از نو طرح کرد: چرا مردم بندگی را انتخاب می‌کنند؟

پاسخ لنینی نه اخلاقی است و نه روان‌شناختی. مردم زمانی به سلطه پناه می‌برند که رهایی برایشان امکان عملی نباشد. وقتی چپ تنها دشمنان انتزاعی عرضه می‌کند —سرمایه‌داری، امپریالیسم، نئولیبرالیسم— اما نمی‌گوید دقیقاً چه باید کرد، به کجا حمله کرد، با چه سازمانی و چه تاکتیکی، آنگاه بندگی انتخابی عقلانی می‌شود. انسان‌ها امنیت واقعی را به آزادی انتزاعی ترجیح می‌دهند. میل به بندگی اغلب نتیجه‌ی فقدان افق عملی مبارزه است، نه عشق به سلطه.

در اینجا خطای دیگری نیز آشکار می‌شود: «مردم» به‌صورت توده‌ای همگن ظاهر می‌شوند. اما لنین دقیقاً نشان داد که گرایش‌های ارتجاعی در طبقات مختلف ریشه‌های متفاوت دارند. فاشیستی شدن خرده‌بورژوازی واکنشی به سقوط موقعیت اجتماعی است؛ گرایش اقتدارطلب در طبقه‌ی کارگر اغلب محصول شکست سازمانی مبارزه است. یکی دفاع از امتیاز از دست‌رفته است، دیگری جستجوی امنیت در غیاب بدیل واقعی. یکسان گرفتن این دو، سیاست را نابینا می‌کند.

از این‌رو، تبدیل فیگور انقلابی به «دوست» یا «پرستار» نه رادیکال، بلکه عقب‌نشینی است. زیرا پرسش اصلی بی‌پاسخ می‌ماند: چه چیزی رفاقت را پایدار می‌کند؟ پاسخ سنت لنینی روشن است: سازمان. بدون سازمان، رفاقت به تجربه‌ای زیباشناختی بدل می‌شود؛ لحظه‌ای از همدلی که در برابر قدرت سازمان‌یافته‌ی سرمایه و دولت دوام نمی‌آورد.

حتی ارجاع ضمنی به فریره نیز در اینجا به کاریکاتوری از آموزش رهایی‌بخش می‌انجامد. آموزش نزد فریره هرگز کار فرهنگیِ پراکنده نبود؛ آگاهی در دل عمل جمعی علیه ساختار ستم زاده می‌شود. گفتگو نه جایگزین مبارزه، بلکه شکل آگاهانه‌ی آن است.

پس سیاست لنینی چه می‌گوید؟ نه اینکه آزادی را باید تحمیل کرد، و نه اینکه مردم نادان‌اند. بلکه این: مردم زمانی بندگی را رها می‌کنند که رهایی به تجربه‌ای ملموس تبدیل شود. سازمان باید تضادهای واقعی را قابل عمل کند، مبارزه را عینی سازد، پیروزی‌های کوچک اما مادی بیافریند، و از دل این تجربه آگاهی تولید کند. آگاهی نه مقدمه‌ی مبارزه، بلکه محصول آن است. در این نقطه وارونگی کامل می‌شود. مقاله‌ی «اگر مردم بندگی خواستند چه؟» می‌خواهد از دیکتاتوری بگریزد، اما ناخواسته سیاست را از میدان قدرت خارج می‌کند. رفاقت بدون سازمان به اخلاق بدل می‌شود و سازمان بدون رفاقت به بوروکراسی. سیاست انقلابی دقیقاً وحدت این دو است. پرسش «اگر مردم بندگی خواستند چه؟» پاسخی ساده ندارد. اما پاسخ آن نه در درمان عواطف، بلکه در ساختن امکان واقعی رهایی است. مردم زمانی بندگی را کنار می‌گذارند که آزادی نه یک فضیلت اخلاقی، بلکه نیرویی سازمان‌یافته و قابل زیستن شود. و این همان چیزی است که سیاست انقلابی لنینی —برخلاف کاریکاتور رایج از آن— می‌کوشید بسازد: نه حکومت نیک بر فراز مردم، بلکه شرایطی که در آن مردم بتوانند دیگر بندگی را عقلانی‌ترین انتخاب خود نبینند.


توضیح دموکراسی رادیکال: این مطلب در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۴ به دموکراسی رادیکال ارسال شد اما به‌دلیل قطعی اینترنت در فردای آن روز، امکان انتشار وجود نداشت. پس از آتش‌بس نیز نویسندهٔ یادداشت مدتی در بازداشت بود و دسترسی به او برای اینکه بدانیم آیا در آن شرایط همچنان مایل به انتشار متن هست یا خیر وجود نداشت. امیدواریم این گفتگوی مکتوب همچنان ادامه یابد. 

به اشتراک بگذارید: