متافیزیک زن‌کشی

«من فکر می‌کنم اگر یک زن بتواند حقیقت خود را بگوید، صدای تمام زنان در او شنیده می‌شود.»

ویرجینیا وولف. اتاقی از آن خود.

موضوع «زن‌کشی»[۱] معمولاً در حوزه‌های جرم‌شناسی،‌ آسیب‌شناسی روانی، جامعه‌شناسی خشونت یا مطالعات جنسیت بررسی شده است. اما این جابه‌جایی دائمی میان عوامل اقتصادی، اختلالات شخصیتی، ساختارهای پدرسالارانه و کلیشه‌های فرهنگی، مسئله را در سطحی بدون افق مشخص نگه می‌دارد، بی‌آنکه پرسیده شود آیا خود امکان زن‌کشی در سطح ساختارهای بنیادین سوژگی، بازنمایی[۲] و هستی‌شناسی نمی‌تواند وجود داشته باشد؟

آیا می‌توان زن‌کشی را نه به‌عنوان یک رویداد اجتماعی صرف که علل انضمامی مطلقا مشخصی دارد، بلکه به‌عنوان فعلیت «بالقوگی خشونت متافیزیک» فهمید؟ چگونه ممکن است چنین خشونتی پیشاپیش در بافت هستی ما لانه کرده باشد؟ و چگونه می‌شود که متافیزیک، بی‌آنکه مستقیم به آن اشاره کرده باشد، مسیر بروز آن را هموار کرده باشد؟ درمجموع می‌توان گفت در ادامه در پی این هستیم تا نشان دهیم که ریشه امکان زن‌کشی در متافیزیکی نهفته که قرن‌هاست سوژه را حول محور نفی، اطلاق[۳] و انسجام تصور کرده است.

هر دستگاه متافیزیکی، خواه آگاهانه به زبان آورد شود و خواه چونان پیش‌فرضی در سکوت عمل کند، در نهایت در پی تمهید[۴] نظمی برای ظهور «دیگری» است: دیگری به‌مثابه آن‌چه تفاوت را ممکن می‌کند و هم‌زمان آن‌چه باید در افق فهم قرار گیرد تا نظامِ اندیشه ثبات خود را حفظ کند. در تاریخ فلسفه غرب، این دیگری به طرق گوناگون و گاه همواره در محوریت «کمبود»[۵] تعریف شده است: کمبود در نسبت با تمامیت، خودآیینی، یا تحقق‌یافتن. در دستگاه هگل و لکان، این کمبود شکل بارز و صیقل‌خورده‌ای پیدا می‌کند؛ به گونه‌ای که می‌توان گفت آن‌ها صرفاً حاملان این متافیزیک نیستند، بلکه ناظران دقیق کارکرد درونی آن‌اند.

هگل می‌گوید: «برساخت سوژه نه از طریق یک ‘وجود’ بلکه از خلال یک ‘شکاف’ پیش می‌رود» (پدیدارشناسی روح)؛ سوژه‌ای که خود را فقط از طریق نفی، از طریق عدم، و از طریق فاصله‌گذاری با دیگری درمی‌یابد. دیگری، در نخستین لایه، همان چیزی است که سوژه برای قوام‌یافتن باید از آن گذر کند. تمایز به‌صورت امری بنیادی و شرط کلی هر ظهور عمل می‌کند. اما همین تمایز وقتی به صحنه «ارباب و بنده» می‌رسد، ناگهان چهره‌ای خاص پیدا می‌کند: «ارباب با یافتن تأیید از دیگری در عین حال زنده می‌ماند، ولی هم‌زمان دیگری را در مقام چیزی که فاقد استقلال است تثبیت می‌کند.» (پدیدارشناسی روح). این ساختار، اگرچه تاریخی است، واجد بُعدی استعلایی[۶] هم هست؛ یعنی به‌عنوان طرحی از «چگونه اصلاً دیگری پدیدار می‌شود» عمل می‌کند. نقطهٔ مهم‌تر این است که هگل این سازوکار را از درون نقد می‌کند: «ارباب، وابسته‌ترین موجود صحنه است؛ به همین سبب، هر ساختاری که بر تمایز نابرابر بنا شود، حامل شکست ذاتی است.» (پدیدارشناسی روح)

لکان نیز در بطن همین بازی تمایز عمل می‌کند، اما به جای روایت تاریخی، دستگاه نمادین[۷] را پیش می‌کشد. فالوس نزد او نه عضوی زیستی است و نه جوهر. فالوس دالِ ممتاز[۸] است؛ نشانه‌ای که جایگاهِ «مرکزِ معنا» را اشغال می‌کند، بدون اینکه هرگز به‌صورت موجودی واقعاً در اختیار کسی باشد. فالوس، به عنوان «دالِ میل»، همان چیزی است که هر سوژه با آن نسبت می‌گیرد تا جایگاه نمادینش را تثبیت کند. این‌که لکان می‌گوید «زن وجود ندارد» (چهار سمینار)، نه حکم هستی‌شناسانه است و نه ادعای روان‌شناختی؛ که گشودن این حقیقت است که موقعیت «زن» در دستگاه نمادین، همواره در نسبت با غیاب[۹] فالوس تعریف شده است. زن کسی نیست که فاقد فالوس باشد؛ بلکه کسی است که جایگاهش از خلال این گسست بازنمایی می‌شود. لکان، برخلاف برداشت‌های سطحی، این ساختار را وضع نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد ساختاری که پیشتر در متافیزیک غربی عمل می‌کرده، چگونه در ناخودآگاه و زبان خود را سازمان‌دهی کرده است.

در اینجاست که هگل و لکان به طرز عجیبی به هم نزدیک می‌شوند. هر دو به ساختارهایی قائل‌اند که پیشاپیش امکان شکلگیری خودآگاهی یا سوژه را فراهم می‌کنند. هگل با منطق نفی، لکان با منطق کمبود. «هر دو نشان می‌دهند که سوژه فقط از خلال یک عدم، یک فقدان، یک شکاف، و یک تمایز بنیادین امکان‌پذیر می‌شود.» (ژیژک) و این تمایز، اگر در سطح مفهومی بی‌طرف است، در تاریخ اندیشه به سرعت جنسیت‌مند می‌شود. هگل، بدون اینکه زن‌کشی یا زن‌ستیزی را تصریح کند، به‌طور ساختاری زن را در مقام «امر طبیعی»[۱۰] قرار می‌دهد، یعنی ساحتی که هنوز از آشتی با روح مطلق[۱۱] فاصله دارد. لکان نیز با گشودن سازوکار دالیِ فالوس نشان می‌دهد که «زن» نه یک هویت مثبت، بلکه یک جایگاه ساختاریِ «دیگریِ مطلق» است؛ دیگری‌ای که ساختار نمادین نمی‌تواند او را تمام‌قد بازنمایی کند.

همین نقطه است که متافیزیک تمایز، در نسبت با زن، شکل خاصی به خود می‌گیرد: زن تبدیل به حامل «بودن-برای-دیگری»[۱۲] می‌شود. این امر نه روان‌شناختی است، نه جامعه‌شناختی. این امر یک تمهید هستی‌شناختی است: دستگاه متافیزیکی غرب، برای اینکه به خودآیینیِ[۱۳] سوژه مردانه‌ برسد، نیازمند یک دیگری است که جایگاهش از خلال فقدان یا غیاب تعریف شود. این دیگری می‌تواند طبیعت، بدن، یا زن باشد. بدنِ زن فقط یکی از چهره‌های این «دیگریِ فاقد» است، اما چهره‌ای بسیار برجسته.

لکان در این میان مثل آیینه‌ای است که به ما نشان می‌دهد فالوس‌محوری نه افسانه‌ای پدرسالارانه، بلکه یک ساختار دالیِ نهفته در خود زبان است. زبان، در مقام نظم نمادین، تمایز را از خلال یک مرکز سازمان‌دهی می‌کند؛ مرکزی که همیشه از آنِ یک دال است، نه از آنِ یک جنس. این دال، چونان مرکز، موجب می‌شود که سوژه در پی تثبیت[۱۴] جایگاه خود، دیگری را در مقام «فاقد» تثبیت کند. اگر این ساختار را به شکل هستی‌شناختی بخوانیم می‌توان گفت که تاریخ متافیزیک، به‌مثابه تاریخ تثبیت تمایز و مرکزیت، پیشاپیش میل به نوعی «زن‌کشی مفهومی»[۱۵] را در خود دارد: حذف دیگری به عنوان دیگری، و تبدیل او به ابزاری برای تثبیت خویشتن. اما لکان، برخلاف ظاهر قضیه، خود این سازوکار را تخریب می‌کند. فالوس نزد لکان از هر جوهری تهی و نامِ یک خلأ است. این خلأ همان نقطه‌ای است که تمام متافیزیک را به لرزه می‌اندازد. هگل نیز، با منطق نفی، کل دستگاه فلسفه را به سمت جایی می‌برد که سوژه باید شکست خود را بپذیرد. هر دو، اگر درست خوانده شوند، نه تثبیت‌کننده[۱۶] بلکه آشکارکنندهٔ شکست دستگاه فالوس‌محورند. و این شکست همان نقطه ورود به فهم متافیزیک زن‌کشی است. بنابراین، هدف نه متهم‌کردن این دو دستگاه، بلکه نشان‌دادن نحوه عینیت‌یافتن تمایز جنسیت‌مند در منطق بنیادین آن‌هاست. این عینیت‌یافتگی، شرط لازم برای هر نقد بعدی است، زیرا نقد تنها وقتی ممکن است که ساختارِ پیشینیِ ظهورِ تمایز روشن شده باشد. این روشن‌سازی نشان می‌دهد که زن‌کشی، به‌مثابه کنشِ افراطیِ حذف دیگری، تنها در جهان تجربی رخ نمی‌دهد؛ بلکه خود تحقق یک امکان متافیزیکی است که در تاریخ اندیشه، در منطق سوژه، و در سازوکار زبان پیشاپیش حضور دارد.

دیالکتیک هگل از همان آغاز، نیرویی را در بطن آگاهی جای می‌دهد که می‌توان آن را ماشینِ نفی نامید؛ حرکتی که تنها با از میان بردنِ خود‌بسندگیِ دیگری است که به خود‌تعینی می‌رسد. آگاهی در مسیر تحقق خویش همیشه چیزی را باید بشکند: یک پوشش، یک صورت، یک مقاومت. هگل خود به‌صراحت نشان می‌دهد که آگاهی دیگری را تنها به‌مثابه مانع می‌شناسد، و مادامی که دیگری «برای-خود» باقی بماند، آگاهی نمی‌تواند به رضایت برسد. این منطق در دیالکتیک ارباب و بنده بدل به صحنه‌ای می‌شود که هگل آن را «خطر مرگ» می‌نامد؛ صحنه‌ای که در آن دو خودآگاهی با هم روبه‌رو می‌شوند، و هر دو در یک ساختار عمیقاً متافیزیکی چیز واحدی را می‌طلبند: به رسمیت شناخته شدنِ وجودشان از سوی دیگری. امّا این طلب، برخلاف روایت لیبرالیِ «شناخت متقابل»،[۱۷] از دل میلِ مطلق می‌آید؛ میلی که می‌خواهد دیگری را تا مرزِ نابودی عقب براند تا «مطلق‌بودنِ» خود را تثبیت کند. هگل این‌جا حقیقتی تکان‌دهنده را آشکار می‌کند: برای آن‌که آگاهی خود را مطلق بیابد، باید دیگری را در مقام امکانِ مرگ تجربه کند. به بیان دیگر، قتل نه انحراف، بلکه یک امکان ساختاری در متافیزیک دیالکتیکی است. صحنه مرگ، نه حادثه‌ای روان‌شناختی، بلکه وضعیتی است که آگاهی از طریق آن می‌فهمد که دیگری، نقطه توقف و محدودیت نیست؛ موجودی است که می‌توان او را «زدود». همین‌جا است که هگل ناچار می‌شود تنشی مهیب را بپذیرد: اگر آگاهی دیگری را بکشد، دیگر هیچ آگاهی‌ای باقی نمی‌ماند تا «به‌رسمیت‌شناسی»[۱۸] را اعطا کند؛ پس مرگ دیگری، هم ضرورت است و هم بن‌بست. آگاهی، برای رسیدن به مطلق‌بودن، باید دیگری را تا مرز مرگ براند، اما نه آن‌قدر که او را نابود کند. این «مرز» همان نقطه‌ای است که متافیزیک هگلی را در نسبت با مفهوم زن‌کشی قابل‌فهم می‌کند. قتلِ دیگری نه برای بهره‌کشی، نه از روی خشونتِ روان‌شناختی، بلکه برای تثبیت جایگاهِ خود به‌مثابه تنها موجودِ مطلق است. این تصویر، سایه‌ای است از همان چیزی که بعدها لکان آن را «فالوس» می‌نامد: نقطۀ موهومی که سوژه می‌کوشد در آن به مطلق‌بودن برسد. به همین دلیل، صحنۀ هگلیِ مرگ دقیقاً همان‌جایی است که سوژه به امکان کشتنِ دیگری پی می‌برد. این دریافت، پیش از آن‌که تاریخی، اجتماعی یا جنسیتی باشد، یک دریافتِ هستی‌شناختی است: دیگری، در منطقِ مطلق، همواره تهدید است؛ تهدیدی که می‌تواند با نفیِ تمام‌عیار خاموش می‌شود. اگر این منطق را به عرصۀ جنسیت ببریم، بی‌آن‌که اصلا وارد نظریۀ فمنیستی یا روان‌کاوی شویم، چنین چیزی رخ می‌دهد: تفاوت جنسی می‌تواند به‌شکل تفاوت در سطحِ «قدرتِ بودن»[۱۹] فهمیده شود. دیگری‌ای که از ساختار فالوس‌محور حذف شده – یعنی «زن» در قاموس لکان- ناگهان به همان محلّی تبدیل می‌شود که متافیزیکِ هگلی برای تثبیتِ خود می‌باید مهار، محدود یا حتی نابود کند. منطقِ دیالکتیکیِ هگل، یک دستگاه عظیم تولیدِ امکانِ قتل است؛ به این معنا که نفسِ ساختارِ نفس-دیگری، در اوج خود، لحظه‌ای را می‌طلبد که در آن دیگری باید به‌لحاظ وجودی در آستانۀ نابودی قرار گیرد. این لبه تیغ، متافیزیکِ زن‌کشی را قابل‌فهم می‌کند: قتلِ زن، در سطح حادثه، عملی جنایی است؛ اما در سطح متافیزیکی، پرتوی از همان میلِ مطلق‌سازیِ خود است که در دستگاه هگل نهادینه شده: میل به حذفِ دیگری‌ای که حضورش تهدیدی برای مطلق‌بودن است.

«زن وجود ندارد» نوعی چرخش از روان‌کاوی به هستی‌شناسی است. لکان، درست همان‌طور که هگل «دیگری» را در منطقِ دیالکتیک از مقام یک موجودِ مستقل به لحظه‌ای در ساختار مطلق فرو می‌کاهد، «زن» را هم از وضعیت موجودی انسانی به جایگاهی در ساختار وجودی-نمادین جهان تبدیل می‌کند. «زن» برای لکان نامِ یک فقدان است؛ فقدانی که نه به‌مثابۀ واقعۀ زیستی، بلکه به‌عنوان شرط امکان هر نظم نمادین عمل می‌کند. برای رهایی لکان از بالین، باید گزاره‌های او را در همان جایی قرار دهیم که خود او بارها اشاره می‌کند: در سطح ساختار نشانگان؛[۲۰] ساختاری که نه روانی است و نه اجتماعی، بلکه متافیزیکی است. در این سطح، «فالوس» در مقام یک عضو جسمانی فهمیده نمی‌شود؛ فالوس «اسمِ مرکزِ هستی» است، یعنی همان نقطه‌ای که هر نظام معنایی بر محور آن می‌چرخد. فالوس در این خوانش معادل همان «مطلق» هگلی است، با این تفاوت که لکان آن را از صورت پدیدارشناسانۀ هگل بیرون می‌کشد و به نشانۀ بنیادینِ نظم نمادین تبدیل می‌کند. فالوس، در این سطح، چیزی را بازنمایی می‌کند که هگل آن را «هستی برای خود» می‌نامید: نقطه‌ای که در آن سوژه می‌خواهد خود را نامحدود، کامل، و بی‌نیاز از دیگری احساس کند. امّا همان‌طور که در دیالکتیک هگل، مطلق تنها در نسبت با دیگری معنا پیدا می‌کند، فالوس نیز در نسبت با کمبود است که اصلاً عمل می‌کند. فالوس نشانِ چیزی است که هیچ‌کس ندارد، اما همه حول آن سازمان می‌یابند. به همین دلیل است که لکان می‌گوید: «زن وجود ندارد»؛ یعنی در نظم نمادین، هیچ جایگاهی نیست که بتواند نقطۀ مرکز را اشغال کند. «زن» نامِ آن امتناع ساختاری است که نشان می‌دهد مرکز همیشه خالی است. این خالی بودن مرکز همان جایی است که متافیزیک زن‌کشی از سطح حادثه اجتماعی به سطح ساختار هستی منتقل می‌شود. اگر در دستگاه هگل، آگاهی برای تثبیت خود باید دیگری را تا مرز نابودی براند، در دستگاه لکان نیز سوژه برای تثبیت فالوس‌وارگی خویش دائماً دیگری‌ای را می‌جوید که بتواند «کمبود را تجسم کند.» اینجا «زن» در معنای نمادینش مدام به مقام تجسدِ کمبود رانده می‌شود؛ زن به‌مثابه محلّ فقدان، نقطۀ تهدید، نقطۀ لغزش و بی‌ثباتی ساختار. در چنین ساختاری، «زن‌کشی» به معنای متافیزیکی، نه قتل یک فرد، بلکه تلاش برای محوِ همان نقطۀ تهدید است: تلاشی برای بستن شکاف هستی. سوژه فالوس‌محور می‌خواهد مرکز را تثبیت کند، پس باید آن نقطه‌ای را که مرکز را متزلزل می‌کند حذف کند. این همان منطق دیالکتیک هگل در سطحی دیگر است: نفیِ دیگری به‌مثابۀ امکان تثبیتِ خود. لکان در واقع آن‌چیزی را که در هگل به‌صورت داستانِ تاریخی دو خودآگاهی روایت می‌شود، به سطح ساختاری و زبانی می‌آورد. «دیگریِ هگلی» در لکان بدل به «دیگریِ نمادین» می‌شود، و تهدیدِ مرگ در هگل بدل به تهدیدِ فقدان در سطح دال. در هر دو، سوژه با امکانی روبه‌رو می‌شود که او را تهدید می‌کند: امکانِ بی‌مبنایی.[۲۱] در هگل این تهدید آگاهی را به سمت خشونت می‌راند؛ در لکان، این تهدید ساختار را به سمت طردِ نمادین[۲۲] سوق می‌دهد. «زن» نامِ آن جایی است که نشان می‌دهد مرکزِ هستی هرگز به تملک سوژه درنمی‌آید. زن‌بودن یعنی علامت‌گذاری شکاف در قلبِ نظام فالوسوار. و مردبودن، در این خوانش، نوعی هویت خیالی‌ست: تلاش برای پر کردن آن شکاف، برای تصاحب مرکز، برای تبدیل فقدان به حضور. این نشان می‌دهد که چگونه منطق هگل و لکان، بدون هیچ دخالت روان‌شناسی، متافیزیکی از امکانِ زن‌کشی تولید می‌کنند: در هگل از طریق «خطر مرگ»، در لکان از طریق «امتناع مرکز».[۲۳] در هگل میل به فرارفتن از محدودیت از طریق نفیِ دیگری مطرح است. مطلق، در منطق هگل، همیشه در خطر است؛ همیشه در حال از دست رفتن؛ همیشه در حال لغزیدن از دست آگاهی. این لرزشِ بنیادین، آگاهی را در وضعیت اضطراب دائمی قرار می‌دهد: هیچ چیز جز تثبیتِ دوبارۀ خویش آرامش نمی‌بخشد. ولی این تثبیت تنها زمانی ممکن است که دیگری، یا مغلوب شود، یا از میدان کنار برود، یا به موضعی فروکاسته شود که دیگر تهدید نباشد. در سوی لکان، همین اضطراب در سطح دیگری ظاهر می‌شود: ساختار نمادین حول مرکزِ تهی سامان می‌یابد. فالوس – به‌عنوان نشانۀ مرکز – چیزی نیست جز تلاش برای پوشاندن همین تهی‌بودگی. نظام دلالت تنها زمانی کار می‌کند که این مرکزِ خیالی حفظ شود؛ و چون مرکز خیالی است، باید در هر لحظه بازتولید[۲۴] و بازتثبیت شود. این بازتثبیت نوعی عملیات است؛ عملیاتی که سوژه، به‌ویژه سوژه‌ای که جایگاه «مرد» در نظم نمادین به او اعطا شده، وظیفۀ حفظ آن را بر دوش می‌گیرد. آن‌چه هگل در سطح دیالکتیک نفیِ دیگری صورت‌بندی می‌کند، لکان در سطح نمادین به عملیات بازمرکزی‌سازی[۲۵] تبدیل می‌کند. این دو حرکت، بدون آن‌که تکرار هم باشند، یکدیگر را کامل می‌کنند: نفیِ هگلی، نظمِ لکانی را تغذیه می‌کند؛ و فقدانِ لکانی، اضطرابِ هگلی را تشدید. در این پیوند، «مرد» بدل می‌شود به حامل مسئولیت متافیزیکیِ ترمیم مرکز. مرد کسی است که باید مطلق را تثبیت کند، باید فالوس را نگاه دارد، باید فقدان را مدیریت کند. این وظیفه به‌ظاهر روان‌شناختی نیست؛ جهشی هستی‌شناختی است: مرد باید همواره جای خالی مرکز را بپوشاند، حتی اگر این مرکز واقعاً وجود نداشته باشد. هگل این مسئولیت را از طریق منطق مطلق تثبیت می‌کند؛ لکان از طریق سازوکار اختگی نمادین.[۲۶] به همین دلیل، در این دستگاه مشترک، «زن» جایگاه دیگری دارد: نه دیگریِ برابر، بلکه دیگریِ فاقدِ مرکز. زن در این منطق، حامل فقدان نیست، بلکه نامِ خود فقدان است. این تفاوت به‌ظاهر کوچک پیامدی سنگین دارد: مرد برای تثبیت مرکزیت خود باید زن را به جایگاه نشانه‌ای از تهدید یا نقصان فروبکاهد. این فروکاست لزوماً به خشونت نمی‌انجامد، اما خشونت را در سطح هستی‌شناسی قابل‌فهم می‌کند: زنِ نمادین، یعنی زن به‌مثابۀ نام فقدان، همواره نیرویی است که مرکز را سست می‌کند؛ بنابراین مرکز نیازمند بازتثبیت است. در این ساختار، خشونت نه پدیده‌ای روانی، بلکه راهی برای حفظ مرکز است؛ راهی که از منطق مطلق هگل و اقتصاد نمادین لکان سر برمی‌آورد. اکنون می‌توان فهمید که «مرکزیت مرد» صرفاً امری اجتماعی یا تاریخی نیست، بلکه محصول فهمی متافیزیکی است که در قلب خود با فقدان دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

قتل، در سطح متافیزیکی، صرفاً حذف یک بدن نیست. قتل عملی است که به قلب سوژگی ضربه می‌زند؛ عملی است که امکانِ «بودن» را از دیگری می‌گیرد. وقتی سوژه قاتل دست به قتل می‌زند، در واقع می‌خواهد جهان را از حضورِ آن امکانی پاک کند که تهدیدش می‌کرد. تهدید نه از سوی یک فرد، بلکه از سوی امکانِ شکل دیگری از بودن. قتل همیشه علیه امکان است؛ علیه تفاوت، علیه شکاف، علیه چیزی که جهان را از یکنواختی می‌رهاند. اگر در دستگاه هگل، نفیِ دیگری ابزار تثبیتِ خود است و در لکان، طردِ فقدان راه تثبیت مرکز، قتل لحظه‌ای است که این دو سازوکار در یک کنش واحد به اوج می‌رسند: قتل، نفی‌ای است که می‌خواهد «تمامیت»[۲۷] بسازد؛ عملی است برای مهروموم‌کردن جهان. به همین دلیل قتل همواره در سطحی عمیق‌تر نوعی عملیات متافیزیکی است: تلاشی برای حذف آن چیزی که از کنترل سوژه بیرون می‌ماند. این‌جا قتلِ زنان وضعیتی ویژه دارد، نه به دلیل تفاوت زیستی بلکه چون در دستگاه نمادینی که پیشتر بررسی شد، «زن» نامِ ظهور فقدان است؛ نقطه‌ای که ساختار در آن لرزان می‌شود. قتل زن، به‌مثابه پدیده، نه واکنش به یک فرد بلکه واکنش به یک اصل هستی‌شناختی است: واکنش به همان شکافی که نظم فالوس‌محور را بی‌قرار می‌کند. برای فهم این عملیات باید چهار صورت قتل را از هم تفکیک کنیم؛ نه به‌عنوان طبقه‌بندی جامعه‌شناختی، بلکه به‌عنوان چهار شیوه‌ای که متافیزیک نفی در جهان عمل می‌کند.

۱) قتلِ انکاری:[۲۸] محوِ حضور

در این نوع قتل، هدف نه قدرت‌نمایی، نه تعمیم سیاسی، و نه اجرای آیین، بلکه صرفاً محو کردن حضور دیگری است. دیگری به‌مثابۀ امکان، مزاحم است: مزاحم[۲۹] برای تصویرِ جهانِ یک‌پارچه‌ای که سوژه خیال می‌کند باید برقرار بماند. این قتل در سطح هستی‌شناسی همان کاری را می‌کند که نفیِ هگلی در نخستین لحظاتش می‌کرد: پاک‌کردن نام دیگری تا سوژه تنها بماند و جهان با او هماهنگ شود.

زن، به‌عنوان نقطه ظهور فقدان، در این نوع قتل، نه به‌دلیل خصومت شخصی بلکه به دلیل «حضور»ش حذف می‌شود. حضور او یادآور حقیقتی لرزان است: مرکز وجود ندارد. قتل انکاری تلاش است برای بازیابی مرکز از طریق حذفِ نشانه فقدان.

۲) قتلِ رمزگشایانه:[۳۰] حذفِ آن‌که معنا را می‌گشاید.

در برخی قتل‌ها، آن‌چه حذف می‌شود صرفاً بدن نیست، بلکه «تاب‌آوری جهان در برابر گشودگی» است. قتل رمزگشایانه نوعی واکنش به این است که دیگری توانایی دارد معنای جهان را تغییر دهد، بازخوانی کند، یا شکلی دیگر از بودن را ممکن سازد. قتل در این‌جا تلاشی است برای بستن رمز.

زن در بسیاری از سنت‌ها حامل رمز بوده: رمزِ تولد، رمزِ زایش، رمزِ تغیّر، رمزِ آن‌چه نظم را بازمی‌نویسد. و این رمز، برای جهان فالوس‌محور خطرناک است. در سطح متافیزیکی، قتلِ رمزگشایانه می‌خواهد جهان را به معنای واحدش برگرداند. هر معنای دیگری، رقیبِ مرکز است.

۳) قتلِ سیاسی:[۳۱] بازگرداندنِ نظم از طریق حذفِ تفاوت

در این صورت، قتل به ابزار تثبیت هویت جمعی تبدیل می‌شود. دیگری به‌عنوان تهدیدی علیه یک «تمامیت» جمعی دیده می‌شود؛ نه تهدید نظامی، بلکه تهدید معنایی. زن‌کشی در این سطح اغلب با ادبیات «شرف»، «آبرو»، و «اصالت» گره می‌خورد؛ کلماتی که همه حامل یک چیزند: اضطراب در برابر از‌دست‌رفتن مرکز. در این‌جا قتل یک «پیام» است: اعلام این‌که نظم[۳۲] همچنان توان تسلط دارد. این قتل به معنای لکانی‌اش تلاش برای چسباندن فالوس به جایگاه مرکز است؛ فالوسی که مدام در حال لغزش است و هر تفاوتی آن را تهدید می‌کند. در سطح هگلی، این قتل همان تلاش برای حفظِ «ما»ی مطلق است؛ مطلقی که همیشه سایه‌اش را از طریق حذف دیگری مستقر می‌کند.

۴) قتلِ آیینی:[۳۳] تسلیم قربانی به مرکز

قدیمی‌ترین صورت قتل، و شاید بنیادی‌ترین. این قتل نه انتقام است نه سیاست، بلکه «مراسم» است. قتل آیینی تلاشی است برای جبران نبود مرکز از طریق قربانی کردن دیگری. در این سطح، قتل به شکل‌دادنِ تمامیت کمک می‌کند: قربانی همان چیزی است که ساختار با آن مرکز را بازتثبیت می‌کند. در سنت‌های گوناگون، زنان در نقش قربانیان آیینی ظاهر شده‌اند، نه به‌دلیل ضعف، بلکه به‌دلیل نسبتشان با فقدان: جسمی که زایش را ممکن می‌کند، مرگی که جهان را نجات می‌دهد، حضوری که هویت را تهدید می‌کند. در این‌جا قتل عملی است برای پُر کردن شکاف هستی. این شکاف همان چیزی است که لکان در سطح نمادین و هگل در سطح دیالکتیکی نشان می‌دهند: جهان هیچ‌وقت کامل نیست، و قتل آیینی تلاشی است برای ساختن یک مرکز با خون.

قتل، در هر چهار صورتش، سعی می‌کند چیزی را محو کند که قابل‌تحمل نیست: امکان. سوژهٔ قاتل با حذف امکانِ دیگری، می‌خواهد امکانِ خود را تثبیت کند. زن‌کشی، در این دستگاه، نقطۀ اوج این منطق است، زیرا «زنِ نمادین» همان جایی است که ساختار کمبود را نشان می‌دهد. حذف او یعنی تلاش برای پنهان‌کردن این حقیقت: مرکز تهی است.

به‌عنوان سخن آخر و نتیجه‌گیری می‌توان به این موضوع اشاره کرد که چگونه مرگ و نیستی می‌تواند در قالب‌ها و اشکال گوناگون، خود را چونان بازنمایی کند که تشخیص تفاوت آن از میل به همان نابودی اما برای دیگری، دشوار می‌نماید. به این صورت که جامعه فعلی وجود و بروز زن را به صورت خطری بالقوه برای زیست خود و اعاده قدرتش ادراک می‌کند. این خطر یعنی تهدیدی که می‌تواند جان یا منافع او را نابود کند. پس می‌کوشد از این خطر بگریزد و از ترس گرگ در لانه گرگ مخفی می‌شود و با زن‌کشی مجال ظهور و بروز خویشتن را وسعت بخشد. اما آیا این خود موید آن نیست که فالوس، زن را به‌صورت امری تجسم می‌کند که توانایی سلطه بر مرد را نیز دارد؛ چنانکه مرگ بر زندگی؟ آیا نه آن است که مرگ سیاه چاله‌ای است که هیچ جانداری را گریزی از افق رویدادش نیست؟ و در نهایت؛ آیا مردی که اقدام به زن‌کشی می‌کند همان وجدان معذبی نیست که در برابر اضطراب مرگ و مرگ قریب الوقوع، خود را کاملاً ناتوان دریافته است؟

 

منابع

استیلای امر منفی (شرحی انتقادی بر فلسفه هگل)، کارین دبور

هگل و پدیدارشناسی روح، رابرت استرن

خودآگاهی نزد هگل، رابرت پیپین

لکان، اسلاوی ژیژک

سوژه لکانی، بروس فینک

دگردیسی‌های دیالکتیک (هگل، کوژو، لکان)، رادوستین کالویانف

پدیدارشناسی روح، هگل

مبانی روان‌کاوی فروید-لکان، کرامت موللی

 

پی‌نوشت‌ها

[۱] femicide

[2] representation

[3] «اطلاق» را به جای abstraction برگزیدیم تا بر رهاشدن مفهوم از قیود و تعینات انضمامی تأکید کنیم، نه صرفاً بر عمل انتزاع یا جداسازی. در این خوانش، abstraction به معنای مطلق‌سازی مفهوم و گسستن آن از بستر انضمامی آن است؛ ازاین‌رو «اطلاق» تفسیری فلسفی‌تر و متناسب با سنت‌های هگلی از این واژه به شمار می‌آید، نه صرفاً معادل لغوی آن.

[۴] framing

[5] lack

[6] transcendental

[7] symbolic order

[8] master signifier

[9] lack

[10] the natural

[11] geist

[12] being-for-other

[13] autonomy

[14] symbolic fixation

[15] conceptual femicide

[16] stabilizing

[17] mutual recognition

[18] recognition

[19] power-of-being

[20] signifier

[21] groundlessness

[22] symbolic expulsion

[23] the impossibility of a central point

[24] reproduction

[25] re-centering

[26] symbolic castration

[27] totality

[28] denial murder

[29]  parasite

[30] deciphering murder

[31] political murder

[32] apparatus

[33] ritual murder

به اشتراک بگذارید: