اگر مردم بندگی خواستند چه؟

در یک گفتگوی تلویزیونی دربارهٔ «دفترچهٔ دوران اضطرار»، یک مدافع نظام پادشاهی گفت جمهوری‌خواهان می‌خواهند جمهوری را به مردم تحمیل کنند. این ادعا متناقض است، چون تحمیل جمهوری به مردم همان تحمیل مردم به مردم است. این را مسعود زمانی در برنامهٔ «میدان» صدای آمریکا گفت.[۱] در مقابل او، کامران متین که طرفدار جمهوری فدرال است و حسین قاضیان که از موضع‌گیری سیاسی آشکار پرهیز می‌کند قرار داشتند. در ادامه نشان خواهم داد که موضع سیاسی قاضیان چیست. متین می‌توانست انگشت روی تناقض فوق بگذارد و مثلاً بگوید من می‌توانم خودم را به شما تحمیل کنم یا مثلاً شما را به آقای قاضیان، اما منطقاً نمی‌توانم شما را به خودتان تحمیل کنم. اما او این نکته را مسکوت گذاشت؛ شاید چون فرصت برنامه محدود بود و باز کردن این بحث مجال بسیار بیشتری می‌طلبید. در این یادداشت می‌خواهم این بحث را کمی باز کنم و به مقالهٔ مرتبطی هم که یاشار دارالشفا اخیراً «علیه رفراندوم» منتشر کرده است بپردازم.[۲]

به باور من این حرف درستی است که کسی را نمی‌توان به خودش تحمیل کرد، چون این تناقض است. اما می‌توان کس یا چیز دیگری را به کسی تحمیل کرد؛ یعنی کسی را مجبور کرد که کاری علیه خودش انجام دهد یا چیزی را که نمی‌خواهد به‌اجبار بپذیرد؛ مثلاً مردم آزادی و حق تعیین سرنوشت می‌خواهند اما شدنی است که استبداد یا پادشاهی را به آنها تحمیل کرد. از این نظر شاید این نگرانی پادشاهی‌خواهان که کسانی می‌خواهند سیستمی سیاسی را به مردم تحمیل کنند فرافکنی خواست درونی خودشان باشد. با این حال، شدنی است که مردم چیزی را که علیه خودشان است بخواهند. درواقع هر دو حالت ممکن است که استبداد به مردم تحمیل شود یا مردم خودشان استبداد  را بخواهند. در حالت دوم، آزادی‌خواهان چکار می‌توانند بکنند؟ استدلال من این است که هرچند می‌توان استبداد را به مردم تحمیل کرد، آزادی را نمی‌توان تحمیل کرد چون این مستلزم تناقض است.

بنابراین سؤال حیاتی ما این است که اگر مردم واقعاً استبداد خواستند چه؟ اگر اکثریتی از مردم نه حتی پادشاهی مشروطه، بلکه پادشاهی مطلقه خواستند چه؟ چنین خواستی ناممکن نیست، و نمونه‌های تاریخی‌اش هم فراوان است. آیا اگر مردمی بندگی خواستند می‌توان مجبورشان کرد که آزاد باشند! این مسیر به نظرم بن‌بست است. چون آنچه حاصل خواهد شد آزادی نخواهد بود. زیرا آزادی از اجبار ناشی نمی‌شود. تنها می‌توان آزادی بیشتر را از آزادی کمتر به دست آورد. پس راه‌حل چیست؟ یاشار دارالشفا می‌گوید دربرابر چنان خواستی باید «ایستادگی» کرد ولی او چیز بیشتری نمی‌گوید. پیش از پرداختن به موضوع بحث دارالشفا، نکتهٔ مهمی را دربارهٔ موضع حسین قاضیان جامعه‌شناس در میزگرد مذکور طرح کنم.

قاضیان در ابتدای صحبت‌های خود از تهیه‌کنندگان «دفترچهٔ دوران‌ اضطرار» تشکر کرد که به مسئله و دغدغهٔ مهمی پرداخته‌اند،‌ هرچند که از نظر قاضیان پاسخ‌شان به این مسئله بسنده نیست. مسئله از نظر او حفظ نظم، آرامش، و نهادهای حاکمیتی پس از سرنگونی احتمالی جمهوری اسلامی و جلوگیری از هرج و مرج است. او این دغدغه را با اشاره به اینکه ایرانیان پیشینهٔ زندگی در جامعه‌ای آزاد و دموکرات را ندارند و دستکم یک قرن زیر سلطه استبدادهای گوناگون بوده‌اند توجیه کرد (نقل به مضمون). از نگاه او، نظم کنونی عمدتاً به زورِ نیروهای انتظامی و امنیتی، و دستگاه قضایی بر پا است و با سرنگونی نظام، نیروهایی آزاد خواهند شد که معلوم نیست چه چیزهای دیگری را  سرنگون  کنند. راه‌حل پهلوی این است که بلافاصله پس از سقوط احتمالی باید دستگاه‌های حافظ نظم و امنیت با او بیعت کنند؛ مردم را هم که او از  همین حالا طرفدار خود می‌داند. قاضیان مشکلی اصولی با راه‌حل مزبور ندارد. موضع او این است که چنین راه‌حلی عملی نیست؛ به‌دلیل همان نیروهای واگرایی که آزاد خواهند شد و مدیریت آنها بسیار دشوار خواهد بود. قاضیان می‌گوید پهلوی و طرفدارانش از همین حالا باید به فکر نیروهای واگرای پس از براندازی باشند. پهلوی‌گرا و هر نیروی محافظه‌کار دیگری انقلاب را نصفه می‌خواهد.

پیش از سرنگونی همه می‌دانیم از چه می‌ترسیم. اما بعد از سرنگونیِ احتمالی هر نیرویی از چیزی می‌ترسد. پیش از سرنگونی مردم از حکومت می‌ترسند و حکومت از مردم. نه این حکومتِ خاص، بلکه مردم اگر همه متحد شوند برای هر حکومتی خطرناک‌اند. اما پس از سرنگونیِ یک حکومت، مردم برای چه موجودیت‌هایی خطرناک‌اند؟ – نهادهای باقیمانده از حکومت سابق به‌علاوهٔ‌ نهادهای غیرحکومتی. مردمی که انقلاب کرده‌اند تکلیف تمام نهادها را می‌توانند تعیین کنند. آنها این توان را دارند که هر چه را خواستند خراب کنند یا نگه دارند. اما نیرویی که بلافاصله می‌خواهد وارد عرصه شود و با بازسازی نهادهای انتظامی و امنیتی حکومت سابق مردم را به خانه‌ها برگرداند، انقلاب را نیمه‌کاره می‌خواهد.

اینجا یک گزارهٔ بنیادین که بین تمام محافظه‌کاران مشترک است آشکار می‌شود: مردم کلاً خطرناک‌اند. یک انقلاب نیمه‌کاره مردم را راضی نمی‌کند. مردم شاید بخواهند نهادهای غیرحکومتی را که به‌اتکای حکومت بر پا بوده‌اند، تسخیر کنند و به آنها اجازه ندهند که در فردای انقلاب به حکومت جدید متکی شوند. پس مردم بالقوه خطرناک‌اند و اگر واقعاً انقلابی شوند بالفعل برای تمام نهادها خطرناک می‌شوند. محافظه‌کاران که از مردم می‌ترسند چاره را در این می‌بینند که مردم را از خودشان بترسانند. این استراتژی بهتر هم کار می‌کند. در حالی که حکومتِ مستقر به مردم می‌گوید «از من بترسید»، محافظه‌کارانِ بیرون از حکومت به مردم می‌گویند «ای مردم! از خودتان بترسید». مردمی که از خودشان بترسند تسلیم قدرتی بیرون از خود خواهند شد تا آنها را در برابر خواسته‌های انقلابی خودشان محافظت کند. جالب شد! پادشاهی‌خواه می‌گوید بعضی‌ها می‌خواهند مردم را به مردم تحمیل کنند و این گونه مافی‌الضمیر خود را برملا می‌کند؛ و محافظه‌کار می‌گوید مردم باید از خود بترسند، و او هم ترس خود از مردم را آشکار می‌کند.

اما امکان دارد مردم از خود بترسند؟ ترس از خود برای کسی که دین‌داری را تجربه کرده باشد، امر غریبی نیست. آموزهٔ گناه نخستین در مسیحیت که می‌گفتند گناه آدم تمام نسل بشر را آلوده است، یکی از جلوه‌های تکنولوژی قدرتی بود که مردم را با ترساندن از خود – عمدتاً از بدن خود – به انقیاد می‌کشید. در نسخهٔ اسلامی، «نفس اَمّاره» را داریم که ما را به خواست‌های حرام امر می‌کند. دین از ما می‌خواهد از خودمان به نمایندگان خدا بر روی زمین پناه ببریم و سرکوب خود را خواستار شویم. متأسفانه بساط این تکنولوژی‌های قدرت در جهان مدرن برچیده نمی‌شود بلکه این تکنولوژی‌ها به‌سادگی به خدمت دولت‌های اقتدارگرا و نظم سرمایه‌داری درمی‌آیند. توده‌ها می‌توانند از ترس از خود، شیفتگی به رهبر را بسازند. و سرمایه‌داری زهد دینیِ پیشامدرن را به خدمت سیاست‌های ریاضتی می‌گیرد. زهدی که رعیت را تابع جبّار می‌کرد، اینک شهروند را تابع سیستم سرمایه‌داری می‌کند. حالت شایع‌تر در دورهٔ مدرن این است که ترس از خود به ترس و نفرت از دیگران تبدیل می‌شود: اقلیت‌ها. فاشیسم از ترکیب این دو ساخته می‌شود: ترس از خودی که به دیگران فرافکنی شده و حاصل نفرت از آنها است، به‌علاوهٔ ترس از خودی که شیفتگی نسبت به رهبر از آن بیرون کشیده می‌شود.

اینجا با علتی برای ترسی متفاوت مواجه می‌شویم. مقالهٔ یاشار دارالشفا هم این ترس را نشان می‌دهد: ترس از مردمی که آزادی نمی‌خواهند. در اینجا باید تفاوتی را برجسته کرد: ترسِ نیروی محافظه‌کار از مردمِ آزاد است، اما ترسِ نیروی آزادی‌خواه از مردمِ ناآزاد است؛ مردمی که شاید در ظاهر آزاد شده باشند اما خواهان بندگی و سرسپردگی به قدرتی دیگر هستند. این ترس از آن رو است که چنین مردمی فقط خود را به بردگی نمی‌کشند بلکه اگر در اکثریت باشند همه را به بندگی می‌کشند. کامران متین در میزگرد مورد بحث بمباران سنندج را دو ماه بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ یادآوری کرد؛ به‌قول او بمبارانی با جنگنده‌های ارتش شاهنشاهی که به خدمت حکومت جدید درآمده بود و بخش قابل‌توجهی از مردم از حکومت جدید پشتیبانی می‌کرد. پادشاهی‌خواهان به‌دنبال تکرار همان فرمول‌اند: انقلابی مردمی تا براندازی، به‌خدمت گرفتنِ دستگاه‌های سرکوب باقی مانده از حکومت قبلی، اعلام پایان انقلاب، و سرکوب مخالفان با همان نیروها، ماشین‌های آب‌پاش، شات‌گان‌ها، و غیره. البته این‌بار تکنولوژی روز سرکوب که اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی توسعه داده است هم به‌کمک‌شان خواهد آمد.

پس آیا چپ‌ها و جمهوری‌خواهان می‌خواهند جمهوری و آزادی را به مردم تحمیل کنند؟ این راه بن‌بست است. چون جمهوری و آزادی را منطقاً نمی‌توان تحمیل کرد. دو راه دیگر باقی می‌ماند. یکی راه لنینیسم است: اقلیتی آگاه باید مردم را آگاه و بیدار کنند. ولی باز ممکن است مردم بیدار نشوند! در آن صورت باید اقلیت آگاه حکومت نیک را به‌زور بر پا و به اکثریت تحمیل کنند؛ به‌زور اسلحه، با فرصت‌طلبی، با فریب در صورت لزوم، و با هر شگردی که بتوان تودهٔ جاهل را به دام حکومتِ نیک انداخت. این مسیر تجربه شده است و نتیجه‌اش را دیده‌ایم. توده‌ای که احمق فرض شده – که شاید در شرایطی باشد – از فردای انقلاب خواهد کوشید «حکومتِ نیکِ بیداران» را سرنگون کند و حکومت هم برای صیانت از خود معلوم نیست با مردم چه‌ها نکند.

مسیر «آگاه کردن» توده‌ها که بسیار مورد علاقهٔ بخش عمدهٔ نیروی چپ است به‌احتمال بسیار زیاد شکست می‌خورد، چون چپ امروز فاقد ابزارهای تحقق این خواست است، و اگر هم شکست نخورد شاید نتیجه اصلاً خوب نباشد. کاری با نیروی چپی نداریم که خود را بیرون از مردم، در جایگاهی متعال فرض می‌کند که گنجینهٔ حقایق و علم مبارزه را در اختیار دارد. از آنها جز دیکتاتوری حاصل نخواهد شد. اما چپی که خود را بخشی از مردم می‌بیند، با تمام محدودیت‌های افق فهم تاریخی مردم، و فروتنانه با دیگران گفتگو می‌کند، ممکن است راهی باز کند. اما این راه در گفتگو یا نشر آگاهی خلاصه نمی‌شود. گفتگو و آموزش تنها می‌تواند بخشی کوچک از یک کارزار انقلابی باشد. زیرا بندگی بیش از آنکه ناشی از نادانی باشد ناشی از میل به بندگی است؛ ناشی از عواطفی خاص است، شاید مهم‌تر از همه، ترس‌ها و اضطراب‌ها؛ ترس از امیال خود، ترس از دیگران، و شیفتگی نسبت به پدر،‌ شاه،‌ رهبر.

راه دوم را اندیشهٔ اسپینوزایی پیش پای ما قرار می‌دهد: مردم اگر بندگی بخواهند ترسناک می‌شوند. ترس اِنفعال است و هر کاری که از ترس نیرو بگیرد واکنش است، ‌نه کنش یا عمل واقعی. اما از نظر اسپینوزا با فهم می‌توان بر انفعالات غلبه کرد. تنها کاری که از فهم نیرو بگیرد کنش خواهد بود. آنچه باید فهمید خود ترس و علل و زمینه‌های آن است، یا ساختارِ موجدِ ترس. اما این راه دیگر از فلسفه نمی‌گذرد. اینجا میدانی گشوده برای پژوهش تجربی است: کدام امیال و حالمایه‌ها در شرایط اجتماعی اکنون ایران زیربنای مطالبات ارتجاعی‌اند؟ کدام ساختارها، نهادها،‌ و روابط اقتصادی، سیاسی، خانوادگی، آموزشی،‌ محله‌ای و غیره موجد ترس و اضطراب در مردم‌اند؟ با چه روابط بدیلی می‌تواند عواطف بدیل، همبستگی، اعتماد، دیگری‌خواهی، و آزادی‌خواهی را تقویت کرد؟ چنین جستجویی نمی‌تواند آکادمیک و منتزع از تجارب و پراتیک جاری باشد. چون پاسخ‌های از پیش موجودی وجود ندارد که با مراجعه به منابع استخراج شوند. چنین جستجویی الزاماً تجربی و عملی است؛ یعنی درگیرِ آزمونگری با انواع گروه‌سازی‌ها و روابط اجتماعی بدیل می‌شود؛ نوعی آزمون و خطا برای پیدا کردنِ شکل‌هایی که درعمل کار کنند.

بنابراین، نیروی چپ اگر می‌خواهد اثری داشته باشد و در فردا روز شکوه نکند که ما گفتیم ولی کسی به حرفمان گوش نکرد، باید از همین امروز بیشتر عمل کند. بر اساس آنچه گفتیم، چنین عملی نمی‌تواند متمرکز بر ائتلاف‌سازی و تجهیز نیروها برای تسخیر دولت باشد، بلکه باید معطوف به کنشگری‌ای پراکنده، خُردَک خُردَک، در سطح محله، محل زندگی، محل کار، محل آموزش، در تشکیل تعاونی‌های تولیدی و خدماتی، و در سطح مراقبت از دیگران باشد. ما امروز- ما همیشه بیش از آموزش، به هم‌اندیشی و همراهی و همنشینی نیاز داریم. فیگور انقلابی دوران ما به‌جای معلم، دوست است، یا حتی پرستار. به کسی که افسرده است نمی‌گوییم برو پیاده‌روی و آفتاب بگیر؛ با هم به پیاده‌روی می‌رویم. چپ‌ها زمانی با کوهنوردی‌های جمعی شناخته می‌شدند؛ شاید روابط داخلی‌شان کمتر افقی و برابر بود، اما همبستگی‌هایی وجود داشت که در دورهٔ ما کمرنگ شده است. از دل همان همبستگی‌ها بود که در فرصت مناسب، شوراهای اوایل انقلاب شکل گرفتند. آیا چپ در زمان ما می‌تواند روح تازه‌ای به رفاقت بدمد؟

[۱]  فهمیه خضر حیدری، کامران متین، حسین قاضیان، و مسعود زمانی. برنامهٔ «میدان». صدای آمریکا. مورخ ۵/۱۲/۱۴۰۴. لینک برنامه در یوتیوب.

[۲] یاشار دارالشفا. «سیاست حقیقت و دیکتاتوری اکثریت: چرا باید علیه رفراندوم و مجلس مؤسسان بود؟». رادیو زمانه. مورخ ۲۲/۱۱/۱۴۰۴. لینک.

به اشتراک بگذارید: